اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نبض زندگي

تعطیلات آخر هفته

برای تعطیلات اخر هفته سه نفری رفتیم شمال شهر نور هتل مروارید خزر . چهارشنبه صبح از تهران ساعت 11 حرکت کردیم و حدودا ساعت 2 رسیدیم .جاده خلوت و عالی بود بعد از تحویل اطاق که یک چشم انداز قشنگ از دریا و محوطه زیبای هتل داشت رفتیم رستوران هتل غذا خوردیم و پسرم حسابی نهارشو خوردو دل مامان مونا و بابا محمد خنک شد اومدیم تو اطاق استراحت کردیم و وقتی از خواب بیدار شدیم بارون شدیدی میومد که واقعا قشنگ بود تو اطاق عصرونه خوردیم و بعد با ماشین یه گشتی تو شهر زدیم برای شام هم دوباره برگشتیم تو هتل بعد از شام بارون قطع شده بود و تو محوطه هتل توی هوای پاک و تمیز قدم زدیم . پنج شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم کنار ساحل که اول امیرعلی با دیدن دریا هی...
21 آذر 1394

آتلیه عکاسی

امروز ساعت 6 بعدازظهر وقت آتلیه داشتیم تا برای دومین سال تولد پسرم عکس بندازیم روزی که مامان مونا زنگ زد وقت بگیره خانم منشی تاکید اساسی داشت که چون سره ما خیلی شلوغه شما حتما حتما راس ساعت اینجا باشید خلاصه ما هم به احترام حرف ایشون سر ساعت آتلیه بودیم که خانم فتو یک ساعت دیر اومدن و مشتری هم اونجا نبود خلاصه پسر ما یک ساعت اونجا بازی کرد و محیط کاملا براش یکنواخت و خسته کننده شد تا بالاخره خانم فتو از راه رسیدن و با یه کلمه ببخشید شروع به کار کردن که پسر گل من فقط سه تا عکس اول رو همکاری کرد بعد دیگه خسته شد و تحت هیچ شرایطی حاضر به ایستادن جلوی دوربین نبود . مامان مونا به خاطر تاخیر این خانوم اعتراض کرد که  وقت ما گرفته شد فقط یه کلم...
29 آبان 1394

رقص زومبا

مامان مونا برای اینکه از شر این اضافه وزنش خلاص بشه که نمیشه باشگاه کلاس زومبا ثبت نام کرده که هم یه تحرک و ورزش باشه و هم چون کلاس شادی هست تو روحیه تاثیر خوبی داره .امروز صبح مامان مونا سیدی رقص زومبا رو گذاشته بود تا تو خونه تمرین بکنه که آقا پسر گل ما اول کلی ایستاد و به حرکات مامانش خندید بعدم خودش شروع کرد به مثلا زومبا رقصیدن اما جای جالب ماجرا اینجا بود که زومبا کارا موقع رقصیدن یکی از پاچه های شلوارشونو میزنن بالا و کلاه قاب دار سرشون میذارن و دقیقا پسر بادقت منم اول یکی از پاچه های شلوارشو بالا زد و بعدم سریع رفت از کشوش کلاه قاب دارشو آورد و روی سرش گذاشت .این کار برای مامان مونا جالب بود که پسرش انقدر توجه داره ولی یه هشدارم بود ...
25 آبان 1394

رستوران کیدز لند

امروز قرار بود با خاله سارا و آدرین برای نهار و بازی بریم رستوران. ساعت 11 بابامحمد اومد دنبالمون که تا ساعت 11:30 قرار داشتیم ما رو تا رستوران ببره میدون صنعت که رسیدیم خاله سارا زنگ زد و گفت آدرین تو ماشین حالش بد شده نمیتونن ببیاین ما که تقریبا نزدیکای رستوران بودیم تصمیم گرفتیم سه نفری با هم بریم . رستوران کیدزلند یه فضای بزرگی بود با دیوارها و میز و صندلیهای رنگ و واررنگ و یه عالمه اسباب بازیهای خوشگل و استخر توپ و تاپ و سرسره و ماشین و......پسرگلم دو ساعت اونجا با مامان و باباش بازی کرد و بعد از خوردن نهار برگشتیم خونه روز خوبی بود و خوش گذشت . باز جای شکرش باقیه که با وجود هوای بد تهران که اکثر روزای سال آلودس مخصوصا تو فصل پاییز و زم...
20 آبان 1394

حمام رنگی

من و پسرم امروز یه حمام مفرح و دلچسب رفتیم . پسرم امروز تو حمام با رنگ انگشتی که عمومسعود وزن عمو ساناز براش خریده بودن خودشو مامانشو و کاشیهای حمام رو رنگ کرد و تقریبا یک ساعت با رنگها بازی کردیم و کلی هم با هم خندیدیم بعدم مامان مونا انار دون کرده بود با پسرم خوردیم و بعد هم با کمک همدیگه حمام رو شستیم خیلیییییییییییییییی خوش گذشت . برای نهار  هم لوبیا پلو غذای مورد علاقه امیرعلی رو داشتیم بعد از خوردن غذا پسرم از خستگی سه ساعت خوابید و بیچاره مامان مونا چون آقا پسرش تا 2 بامداد بیدار بود و آخرم با کلی کلنجار رفتن و قصه خوندن و کتاب خوندن پسرگلم خوابید. امیرعلی تو نفسی عشقی همه دلخوشی من تو زندگیمی . ...
10 آبان 1394

نمیدونم خوبه یا بد

امروز تو کلاس شنای پسرم یه اتفاق خیلی بد افتاد که شدیدا مامان مونا رو هم عصبی کرد و هم به فکر فرو برد امروز برای شازده کوچولوم میوه برده بودم که وقتی از آب میاد بیرون بخوره که پسر مهربون و گلم تا ظرف میوه رو دادم دستش شروع کرد به تمام دوستاشو ماماناشون تعارف کردن و هر کسی هم که بر نمیداشت به زورمیداد دستش مامان مونا همیشه خوراکی زیاد میبره تا اگه یه موقع بچه های دیگه هم خواستن بهشون بده.خلاصه نی نی ها میوه رو خوردن و مامانا هم از اینکه پسرم انقدرقلب مهربون داره تعریف کردن و همه میگفتن حتما شما و همسرتون رابطه خوبی با هم دارید که این بچه مهربونی رو یاد گرفته تا اینجای ماجرا همه چیز خوب بود تا اینکه توی رختکن یه دفعه پسر خوشگلم دست دوستش چوپ ش...
25 مهر 1394

شیرین زبانی پسرم

آقا پسر ما کم کم داره شروع میکنه به کلمه گفتن ودل مامانشو حسابی برده الهی فدات بشم که هر روز که میگذره شیرین و شیرین تر میشی نور چشم من. وقتی براش غذا میارم تند تند و پشت سر هم میگه آقاش آقاش آقاش یعنی قاشق و بعدم با بردن هر قاشق به سمت دهنش با لحن سوالی میپرسه آغه ؟ یعنی داغه ؟. هر چیزی هم که میخواد با انگشت اشاره میکنه و میگه الو الو الو . وفتی ازش میپرسیم بسه ؟در جواب سرش رو تکون میده و میگه بس یاد تبلیغ شامپو بس میوفتم. خوابشم که میگیره میگه اخت اخت یعنی تخت بعدم که میریم رو تخت میخوابیم میگه آپ آپ یعنی پتو . ازش میپرسیم مامان و بابا رو چند تا دوست داری ؟ صداشو کلفت میکنه و دو تا دستاشو میبره بالا میگه اتا یعنی ده تا . ...
19 مهر 1394

بازم واکسن

امروز واکسن آنفولانزای پسرم رو زدیم که طبق معمول کلی گریه کرد و هرچی بزرگتر هم میشه نگهداشتنش برای تزریق سخت تر میشه .خلاصه بابا محمد و خانم قنبری با تمام نیرو دست پسرم رو نگه داشتن تا آقای دکتر واکسن رو تزریق کردند . امیدوارم پسرم همیشه سالم و سلامت باشی و واکسن هم برای پیشگیری از بعضی بیماریهاست .امروز قرار بود مامان مونا و بابا محمد هم واکسن بزنن که بابا محمد بدلیل شلوغی مطب و بی قراری پسرمون منصرف شد مامان مونا هم به دلیل ........................................... دلیلشو وقتی خیلی خیلی بزرگ شدی بهت میگم حالا ندونی بهتره .            
19 مهر 1394

تجربه

همیشه مامان مونا به مامان فرخ که با وجود دست درد و پا درد میگفت بسه دیگه انقدر با این شرایط سخت جسمانیت به ماها سرویس نده یه کم به فکر خودت باش و همیشه هم مامان فرخ میگفت بذار خودت مادر بشی میفهمی . این روزا به خاطر اتفاق خیلی بدی که برای دست مامان مونا افتاد که دست مامان رو آتل بستن و رسما یه دستش از کار افتاد مجبور شدیم بریم خونه مامان فرخ تا اینکه چشماش یه ویروس جدید گرفت و عفونی شد و چون واگیردار بود اومدیم خونه خودمون .  صبح که بابا محمد خواست بره سرکار اول یکم ترسیدم که خدایا من حالا با یه دست چه جوری از پسرم نگهداری کنم بابا محمد چون محل کارش خوشبختانه نزدیک خونس گفت هر وقت کار داشتم زنگ بزنم فوری میاد خونه . وقتی بابا م...
4 مهر 1394

خونه عمه مریم گل

به خاطر شکستن دست مامان مونا عمه مریم زنگ زد برای اینکه حال و هوامون عوض بشه بریم خونشون تا پسرم هم با بچه ها بازی کنه . چهارشنبه بابا محمد از سرکار زود اومد خونه و بعد از خوردن نهار رفتیم سمت خونه عمه مریم خوشبختانه اصلا ترافیک نبود و راحت رسیدیم .به محض ورود آتیش سوزوندن سه تا پسرای شیطون امیرعلی و آرمان و آرمین شروع شد. پنج شنبه بعدازظهرم همه با هم رفتیم جاده چالوس و شام خوردیم و برگشتیم تهران . عمه مریم گل و عمو امیر مهربون دستتون  درد نکنه واقعا تو این دو روز زحمت کشیدید. ...
2 مهر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد