اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

نیمه شعبان 95

امروز تولد حضرت مهدی نیمه شعبان بود . با عمه مریم و عمو امیر و آرمان و آرمین و عزیز فریده رفتیم پارک هنرمندان و کلی با بچه ها بازی کردی بعدم رفتیم رستوران آواچی ناهار خوردیم و همه اومدن خونه ما و با هم بودیم تا شب و با خوردن شام مهمونی و دورهمی تموم شد و همه رفتن خونه هاشون . امروز کلی بهت خوش گذشت و با بچه های عمه بازی کردی. ...
22 ارديبهشت 1395

شهمیرزاد

سه نفری با هم صبح که از خواب بیدار شدیم راه افتادیم به طرف روستای شهمیرزاد . ساعت 12 رسیدیم هتل خانه گل شهمیرزاد . خیلی جای با صفایی بود . یکی ازخونه های قدیمی رو بازسازی کرده بودن و تبدیل به یه مکان خیلی خوب شده بود . روستای شهمیرزادخیلی سرسبز و باصفا و هوای عالی هم داشت . یه روزناهارم غدای محلی ته چین سمنانی خوردیم که تو فضای حیاط هتل و هوای عالی واقعا مزه داد بعداز اون ناهار خوشمزه  یه خواب بهاری میچسبید که شما متاسفانه با خواب رابطه خوبی نداری . انقدر حیاط قشنگ بود وقتی بهت میوه میدادم بخوری میرفتی جلوی پنجره مینشستی و منظره رو تماشا میکردی و میوه میخوردی.مثل همه مسافرتامون این سفر هم عالی بود . دست بابا محمد درد نکنه. ...
15 ارديبهشت 1395

عید دیدنی خونه عمه مریم

امروز ظهر عزیز اومد خونمون و ناهار رفتیم رستوران مورد علاقه شما ارکیده و غدای مورد علاقت ششلیک خوردی و بعدم رفتی کرج خونه عمه مریم . روز اولی هم بود که مامان مونا میخواست مسافت طولانی راننگی کنه تا دستش راه بیفته .خونه عمه مریم کلی با آرمان و آرمین بازی کردی و بهت خوش گذشت.عمه مریم و عمو امیر از بابت پذیرایی خوبون متشکرم.                     ...
26 فروردين 1395

تعطیلات نوروز 95

لحظه سال تحویل ساعت 8:12 صبح بود .بعد ازسال تحویل صبحانه خوردیم و با هفت سین با مکافات عکس انداختیم چون جنابعالی اصلا حاضر نبودی که جلوی دوربین بایستی و عکس بندازی بالاخره موفق شدیم از تو عکسها دو تا عکس خوب در بیاریم .بعدم  برای ناهار رفتیم خونه مامان فرخ و باباعباس که با خاله شیما بهت عیدی یه راکر دادن و دایی هم برات یه عروسک هاپو خریده بود .بعداز ظهر رفتیم خونه مادرجون تاجی که نمیدونم چرا اصلا دلت نمیخواست بیاد داخل خونه تو کوچه وایستاده بودی و نمیومدی پیششمون انقدر گریه کردی تا حالت بهم خورد از اونجایی که شما سوگلی مامان و بابا هستی بابا محمد فقط اومد یه سلام و عید مبارکی گفت و مامان مونا هم 5 دقیقه نشست و عذرخواهی کردیم و رفتیم خون...
14 فروردين 1395

نوروز 95

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلفروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوشباش و ز دی مگو که امروز خوش است پسرم سال نوت مبارک و امیدوارم سالم و سلامت باشی . مامان مونا و بابا محمد عاشقتن     ...
1 فروردين 1395

خرید لباس عید

امروز مهدکودک نامه داده بودن که برای اخر هفته میخوان جشن نوروز بگیرن و عکاس هم برای عکس گرفتن از بچه ها با سفره هفت سین میاد .بعداز ظهر که بابا محمد از سرکار اومد رفتیم برای پسر گلم یه کت تک و شلوار و پیراهن مردونه و با کلی گشتن یه پاپیون خردیم . خلاصه روزی که لباساتو تنت کردم و بردمت مهدکودک نیکی جون و مهتاب جون و آقای فایق کلی از تیپت تعریف کردن و خوششون اومده بود . پسرمم برخلاف تصور من و باباش قشنگ ایستاده بود و ژست گرفته بود و کلی عکسای قشنگ انداخته بود .  
20 اسفند 1394

تولد بابا محمد

امشب تولد بابا محمد بود .چون مامان حالش خیلی بد بود ازصبح خونه مامان فرخ بودیم . خاله شیما از نزدیک محل کارش یه کیک خوشمزه گرفت و مامان فرخم یه شام عالی درست کرد و بابا با عباس و دایی محمد تولد بابا رو جشن گرفتیم . بابا محمد انشالا همیشه سالم و سلامت وخندان سایت بالای سر ما باشه . عاشقتیم .   ...
5 اسفند 1394

تولد دایی محمد امین

امسال تولد دایی مامان و بابا حسابی سوپرایزش کردن . بدون اینکه بدونه تولد میخوایم براش بگیریم همه جوون های فامیل رو عوت کردیم خونه خودمون بعد  به دایی  گفتیم که امسال تولد با مامان فرخ و باباعباس و خاله شیما بیاین خونه ما . دایی فکر میکرد که فقط خودمون هستیم . به مهمونها گفته بودیم ساعت 7 حونه ما باشن بعد باباعباس ساعت 8 با دایی اومدن خونه ما . قبل ازاینکه دایی بیاد مهمونا رفتن تو اطاق قایم شدن و وقتی دایی اومد داخل خونه اونا هم با شعر تولد مبارک از اطاق اومدن بیرون و شروع کردن به دست و سوت زدن و رقصیدن . دایی خیلی خوشحال شد . شما پسر گلم تمام مدت با مهمونها رقصیدی و کلی بهت خوش گذشت . دایی هم خیلی خوشحال شد.انشالا همیشه سالم و سلام...
5 بهمن 1394

مهدکودک

پسرقشنگم چون حرف زدنش تقریبا دیر شده بودمامان مونا و بابا محمد تصمیم گرفتن با چند مرکز گفتار درمانی مشورت کنن که همه بهمون رفتن به مهدکودک رو پیشنهاد دادن . خلاصه مامان مونا شروع کرد به تحقیق در مورد مهدکودک خوب که نتیجه این شد پسرمونو مهدکودک یاس ثبت نام کنیم .هفته اول بدترین روزا بود کلی گریه میکردی و نمیرفتی . دیگه جوری شده بود که هروقت از خونه میخواستیم بریم بیرون فکر میکردی میخوایم بریم مهدکودک و تو لباس پوشیدن مقاومت میکردی و گریه میکردی . هفته دوم مدل نرفتن به مهدکودک رو عوض کردی یعنی خودتو به خواب میزدی که نری . هفته سوم هر چیزی که مربوط به مهدکودک میشد مثل کیف کوله و لباسات و کفشات رو میبردی مینداختی تو سطل زباله .هر کسی ...
23 دی 1394

سومین یلدای پسرم

امسال شب یلدای ما با سالهای دیگه تفاوت داشت و ما میزبان بزرگترها بودیم . مهمانهای امسال ما مامان فرخ و باباعباس و عزیز فریده و خاله سوری (خاله مامان مونا ) و عموپرویز (شوهرخاله مامان مونا ) و ایمان ( پسرخاله مامان مونا ) و خاله شیما و دایی محمدامین و عمومسعود و زن عمو ساناز بودن . شب خوبی بود دور هم جمع بودیم و غذای سنتی امشب که سبزی پلو با ماهی هست و آجیلها و میوه های مخصوص امشب رو خوردیم و گفتیم و خندیدیم . خدایا شکرت . پسر قشنگم سومین یلدای زندگیت مبارک باشه و فقط یه نصیحت برات دارم تو این شب همیشه یادت باشه یاد بزرگترها باش و تنهاشون نذار .اصل ماجرای سنتی ما ایرانیا تو این شب دورهم بودن و با بزرگترها بودن هست . ...
30 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد