اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نبض زندگي

خوابیدن رو آب

امروز تو کلاس شنا آقا پسرم توجه همه رو به خودش جلب کرد و رو آب میخوابید و همه مامانا بهش خیره شده بودن و براش دست میزدن . امیرعلی هم انگار فهمیده بودکه الان تو مرکز توجه و دید قرار داره دستاشو میذاشت رو شکمش بالا و پایین میبرد و میذاشت دمه گوشش خلاصه کلی حرکات آتروباتیک انجام داد و خاله نسترن میگفت امروز امیرعلی معرکه گرفته .مامانای جدید از مامان مونا میپرسیدن ترم چندوشه مامان مونا هم که انگار شما تو المپیک مدال اووردی با پز و ذوق و افتخار میگفت جلسه دوم از ترم دوم و همه با تعجب میگفتن نه...........چی کار کنم مامانم دیگه ذوق کرده بودم .امیدوارم واقعا تو همه مراحل زندگیت من و بابا روخوشحال کنی.
30 خرداد 1394

تولد مامان مونا

روز تولد مامان مونا بابامحمد با یه دسته گل خیلی خوشگل و دو تا عطر مورد علاقه مامان موناکه یکی از طرف خودش بود و یکی از هم از طرف پسر گلم و یک کتونی آدیداس اومد خونه بعد از تبریک و روبوسی و باز کردن کادوها و سوپرایز شدن مامان مونا با هم نهار خوردیم بعد هم مامان مونا باید میرفت دکتر و با زندایی مینا هم قرار داشت که اول با هم بریم خیاطی بعد هم برای خرید پارچه بریم تجریش بعد از تموم شدن کارها به اصرار مامان مونا رفتیم دنبال امیرسامان و سه تایی اومدیم خونه .کلی با دیدن امیرسامان خوشحال شدی و ذوق کردی و باهم بازی کردین . مامان فرخ و بابا عباس و خاله شیما و دایی محمد امین هم برای شام اومدن خونمون و تولد مامان مونا رو جشن گرفتیم و مامان مونا صاحب کا...
20 خرداد 1394

پارک بانوان

این هفته قرار شد بریم پارک بانوان (بهشت مادران ) ساعت 10 صبح جلوی درب ورودی قرار داشتیم بعد ازاینکه همه اومدن به اتفاق خاله گلناز یه جای مسطح پیدا کردیم و نشستیم .اول خاله گلناز شعر علی بابا رو خوند و خودمونو معرفی کردیم بعد یه عالمه رنگای خوراکی رو با آب مخلوط کرده بود با قلمو داد دست بچه ها و گفت بذارید بچه ها هر کاری دلشون خواست بکنن خلاصه به یه چشم بهم زدن پارک تبدیل شد به میدون جنگ با رنگا .بچه ها به هم رنگ میپاشیدن همدیگر رو رنگ میکردن مامانا هم بدتر از بچه ها . بعد از رنگ بازی نوبت گل بازی شد که این دفعه بهم گل میپاشیدن البته بچه های بزرگتر با گلا آدم و مار و چیزای دیگه درست کردن منظور از بچه های بزرگتر مامان مونا و خاله  سارا و ...
18 خرداد 1394

روزای بد

مامان مونا به خاطر اینکه دیگه شما خیلی به شیر خوردن وابسته شده بودی تصمیم گرفت که شما رو ترک بده چون اگه صبر میکردم تا دوسالگیت تموم بشه وابستگیت بیشتر میشد و گرفتنت از شیر سختر .بعد از کلی تحقیق و مطالعه تصمیم بر این شد مثل قدیمترها که به نظرم منطقی تر میومد این کار رو انجام بدم . روز اول خیلی بهانه نگرفتی انگار تو شوک بودی ولی هر روزکه میگذشت بجای اینکه بهتر بشی بدتر شدی دیگه همون 4 ساعتی رو که شبا میخوابیدی بهانه میگرفتی و گریه میکردی دیگه رسما خواب بی خواب .به مامان مونا خیلی سخت گذشت چون هم بهانه گیریات خستم کرده بود و هم اعصابم به خاطراینکه میومدی و به زبون بی زبونی بهم التماس میکردی خورد شده بود .خلاصه با کلی کش مکش این کار با موفقییت...
16 خرداد 1394

تولد خاله شیما

امروز تولد خاله شیما بود مامان فرخ زنگ زد که سر راه از قنادی ناتالی کیک بخریم و برای شام بریم خونشون .وقتی رفتیم قنادی دیدیم یه یخچال کیک های خوشگل با مدلها و طرحهای مختلف گذاشته بودند .خاله شیما امسال یه کیک خیلی خوشگل و بامزه نصیبش شد که با کیکهای ساده هر سالش فرق کرد.و اما................ بابا محمد احساس کرده بود وقتی شما کنار یخچال ایستاده بودی صدای دگمه خاموش و روشن یخچال اومد و شک کرده بود جریان رو به فروشنده گفتیم و کاشف به عمل اومد که جنابعالی یخچال رو خاموش کرده بودید خدا رو شکر بابا محمد فهمیده بود وگرنه تمام کیک بستنیها خراب میشدن با اینکه کارت خیلی بد بود ولی من و بابا محمد کلی خندیدیم .چون پسرم خیلی کوچیکه میشه اسم این کارشو گ...
14 خرداد 1394

مسافرت بهاری

خاله شیما چون امسال تابستون نمیتونست مرخصی بگیره به خاطر همین تصمیم گرفتیم امسال بهار بریم شمال. با مامان فرخ و باباعباس و دایی محمدامین و مادرجون ( مامان بزرگ مامان مونا ) رفتیم نمک آبرود یه جای خیلی شیک و تمیز برای سه شب گرفتیم . هوا هم عالی و خنک بود اصلا شرجی نبود و پسرم برای اولین بار سوار تلکابین شد انقدر خوب و آقا بغل دایی محمد امین نشسته بود و با تعجب پایین دره رو نگاه میکرد که ما نفهمیدیم شوکه شده بود یا داشت لذت میبرد . سه روز خیلی خوب رو گذروندیم و کلی به همه خوش گذشت .امیدوارم سایه بزرگترها همیشه بالا سرمون سالم و سلامت باشه و تو از در کنار بودن با مامان بزرگ و بابابزرگت لذت ببری.        ...
25 ارديبهشت 1394

خونه مادرجون

با مامان فرخ و باباعباس تصمیم گرفتیم بریم دستجرد خونه مادرجون ( مامان بزرگ مامان مونا) صبح زود راه افتادیم و اول رفتیم قم سرخاک بابا حاجی ( بابا بزرک مامان مونا)که ایکاش الان پیشمون بود و خوشبخت شدن منو مامان شدن منو پسرگل منو میدید حیف که خیلی زود از پیشمون رفت و ما رو ترک کرد یاد اون روزای خوبی که بود بخیر یاد خنده های دلنشینش بخیر یاد دورهم بودنهایی که به خاطر وجود بابا حاجی بود بخیر خدا رحمتش کنه . وقتی رسیدیم دستجرد هوا عالی و خنک و تمیز بود شبا ستاره ها رو میشد تو آسمون شمرد و پسرمم که چشمش افتاد به حیاط بزرگ و کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت .دو شب خونه مادرجون مهمانش بودیم و خوش گذشت. امیدوارم سلامت باشه .
23 ارديبهشت 1394

خوشحالم كه با تو مادر شدم .........

عزیزترینم,فرزندم من مادرت هستم... من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد, من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود... تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ... بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی... من مادرم ...
21 فروردين 1394

نوروز 94

روز اول عید نهار رفتیم خونه عزیز فریده و شام هم رفتیم خونه مامان فرخ و بابا عباس.روز دوم عید هم رفتیم خونه مادرجون تاجی و دایی داوود ( دایی بابامحمد ). روز سوم فقط به خرید برای سفر و بستن چمدانها گذشت و روز چهارم هم سفر عازم جزیره گوا شدیم. وقتی رسیدیم فرودگاه امام خمینی خاله الهام و عموسعید و صبا که خیلی وقت بود ندیده بودنت بغلت کردن و کلی بوست کردن . 4 ساعت تو هواپیما بودیم تا به گوا رسیدیم و پسرم کلی شیطونی کرد و تمام این مدت تو هواپیما فقط راه رفت و جیغ زد بیچاره مسافرای دیگه خیلی اذییت شدن . وقتی رسیدیم هوا فوق العاده گرم و شرجی بود . گوا اصلا شهر خوبی نبود ولی برای ایام عید که تقریبا همه جا سرده  میشه گفت انتخاب خوبی ب...
14 فروردين 1394

جشن نوروز

امروز تو كلاس استخر پسرم جشن نوروز بود صبح كه از خواب بيدار شديم بعد از خوردن صبحانه با هم حاضر شديم و رفتيم مجموعه ورزشي ناوا .همه جاي باشگاه رو با بادكنك و كاغذ كشياي رنگي تزيين كرده بودن و يه سفره هفت سين قشنگ هم انداخته بودن كم كم كه همه بچه ها با ماماناشون جمع شدن عمو فرشيد (مجري برنامه كودك)اومد و براي بچه ها شعر ميخوند و آهنگ زد خيلي خوش گذشت كلي پسرم ذوق كردو رقصيد براي مامان مونا هم كه مدتها بود دچار روزمرگي شده بود خوب بود با ماماناي ديگه رقصيديم با هم حرف زديم و براي نهار با ما كاراني و ساندويچ كتلت و الويه پذيرايي شديم كه خيلي خوشمزه بود روز خيلي خوبي رو با پسرم داشتم و كلي با هم بهمون خوش گذشت. ...
21 اسفند 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد