اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نبض زندگي

کارهای جدید

پسرگلم به آهنگ و موسیقی خیلی علاقه داری تو خواننده ها عاشق نوش آفرینی وقتی صداشو میشنوی زود میای جلوی تلویزیون و دست میزنی. دف زدن خاله شیما رو هم خیلی دوست داری هر وقت میریم خونه مامان فرخ زود میری دف خاله رو میاری میدی بهش تا بزنه خودتم کلی ذوق میکنی و دست میزنی فکر کنم بهترین مشوق خاله تو باشی . چند روز پیشم که رفتیم خونه عزیز فریده تا عمو مسعود رو دیدی لبات رو غنچه کردی و گفتی عمو اونم که کلی ذوق کرد حقم داره برای اولین وآخرین بار عمو شده. آب خواستنتم که برای خودش ماجرایی داره به بهانه اینکه بیای دم سینک و با شیر آب بازی کنی روزی صدبار میگی آب انقدر میگی تا تسلیمت بشیم اگرم لیوان آبرو بیاریم بهت بدیم بهت برمیخوره. هرچ...
20 اسفند 1393

وای .............وای .........وای

دیروز نوبت واکسن سه گانه بود که طبق معمول مامان مونا از صبح که میخواست تو رو ببره استرس داشت .با بابامحمد رفتیم مطب آقا دکتر خوشبختانه خلوت بود و یه آقا پسرم به نام کسری اونجا بود و تو هم کلی بهش زور گفتی بیچاره تا میومد یه چیزی بهت بگه زود مامان و باباش میگفتن کسری این نی نیه از شما کوچیکتره اونم طفل معصوم آروم میشد و تو هم کلی از نی نی بودت سواستفاده کردی . خلاصه نوبت ما شد و اول دکتر معاینت کرد و بعدم من اومدم از اطاق بیرون و بابا محمد و خانم قمبری پاتو نگه داشته بودن تا واکسن زده بشه دکتر به خانم قمبری گفته بوده امیرعلی رو خیلی سفت نگه دار زورش زیاده .الهی بمیرم خیلی گریه کردی .اومدیم خونه هم دیگه از پا درد همش گریه کردی و تبم داشتی . ام...
20 اسفند 1393

روزخوب کلاس

امروز تو کلاس شنا خیلی خوش گذشت به خاطر اینکه بالاخره مامان مونا موفق شد بازو بند شناتو به دستات ببنده تا بتونی بدون کمک من رو آب وایستی بعدم که انگار خودتم متوجه تغییر حال و احوال خودت شده باشی داوطلبانه رفتی رو تویوپ که خیلی ازش میترسیدی نشستی .نسترن جون میگفت خوبه داری خودتو کم کم با کلاس وفق میدی البته کلا علاقه شما فقط وفقط لب استخر نشستن و پریدن تو آبه .ولی برای امروز خیلی خوب بود من که کلی خوشحال شدم . خاله نسترن هم جایزه بهت یه شکلات صبحانه داد که ماشالا تو یه چشم بهم زدن خوردیش . ...
13 اسفند 1393

تولد بابا محمد

امروز تولد بابا محمد بود از صبح که با هم از خواب بیدار شدیم من یه خورده خونه رو جمع و جور کردم ولی چون دو هفته درگیر سرماخوردگی بودیم خیلی جون کار کردن نداشتم تو هم به خاطر مریضیت همش بهانه گیری میکردی .لباس پوشیدیم و باهم رفتیم اول دو تا عطرخوشبو یکی از طرف تو و یکی هم از طرف من برای بابامحمد خریدیم بعد هم رفتیم قنادی ناتالی یه کیک هم خریدیم و برگشتیم خونه منتظر شدیم تا عصر بشه و بابایی بیاد تا کادوهامونو بهش بدیم ولی نمیدونم چرا بابایی مثل هرسال خیلی ذوق نکرد شاید به خاطر بهم خوردن جو خونه به خاطر مریض بودن من و تو بوده خلاصه هر چی که بود به من خیلی برخورد .بعد از شامم مامان فرخ و باباعباس و دایی و خاله هم به خاطر تولد بابامحمد اومدن خونمو...
5 اسفند 1393

مهمان گل خانه ما

این روزها دارم به این فکر میکنم که تو پسرگلم مهمانی در خانه ام هستی و روزی از کنارم میری. روزها با سرعت عجیبی میگذرد و تو به زودی از من جدا میشی . به خودم میگم : کدوم مهمتره ؟ نظم خونه یا اینکه تو به خوبی از من یاد کنی ؟ کدوم مهمتره ؟خونه یا اخلاق و روحیه و حسن تربیت تو ؟ چون میدونم تو مهمان خانه منی پس اولویتم رو تغییر میدم و بعد از این مهمترین چیز نزد من آرامش خاطر من و توست. شروع کردم به پیاده کردن نقشه ام و طبعآ مجموعه کمی از قوانین مهم رو انتخاب میکنم و خودم رو ملزم به اجرای اونها میدونم و مابقی چیزها رو بدون هیچ قید و شرطی رها میکنم. از عصبی شدن وداد و فریاد زدن کم میکنم تا به آرامش برسم .از وسواس هام میگذرم و به خانه...
21 بهمن 1393

آرایشگاه

شما پسر گل رو همیشه بابا محمد میبرد آرایشگاه پیش آقا رضا . آقا رضا هم چون بابا محمد مشتری قدیمیش بود کلی برای کوتاه کردن موهات وقت میذاشت و باهات بازی میکرد و تو هم اصلا گریه نمیکردی و من وبابا محمدم خوشحال از اینکه تو آرایشگاه باهات مشکل نداریم و همیشه پزت روبه چند تا از مامانای فامیل که آرایشگاه بردن بچه هاشون براشون دردسر بود میدادیم خلاصه متآسفانه آقا رضا مریض شده و دیگه سرکار نمیره . تصمیم گرفتیم ببریمت آرایشگاه مخصوص کودکان که اونجا هم مثل آقا رضا باهات بازی کنن تا هم موهات مرتب بشه هم بهت خوش بگذره .بابا محمد به خاطر مشغله کاری برای اولین بار منو تو کارایی که همیشه دو نفری انجام میدیم تنها گداشت .اول که وارد محیط آرایشکاه شدیم من ک...
18 بهمن 1393

روز اول کلاس

امروز جلسه اول کلاس شنا بود صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و آماده شدیم تا بریم کلاس چون روز اول بود بابا محمد رسوندمون دم استخر .از اونجایی که تو پسر گل خیلی اجتماعی هستی تا از در رفتیم تو شروع کردی خوشحالی کردن و به همه هم میخندیدی کلی هم پسر خوبی بودی و همکاری کردی تا لباس هامونو عوض کردیدم و با هم رفتیم تو استخر . تو عاشق آب و آب بازی هستی با دیدن اون همه آب کلی ذوق کردی و از خوشحالی جیغ میزدی .مادرای دیگه فکر میکردن تو از یه سانس دیگه اومدی تو این کلاس باورشون نمیشد جلسه اولته .خیلی خوش گذشت کلی خاله نسترن شعر خوند و باهاتون بازی کرد .البته امیرعلی همه مامانا بچه هاشون رو از بچه های دیگه خوشگل تر و سرتر میدونن ولی بی اغراق و بدون تعصب ما...
2 بهمن 1393

ثبت نام کلاس شنا

امروز بعد از ظهر با بابا محمد رفتیم استخرناوا اسمتو کلاس شنا ثبت نام کردیم و قرار شد چهارشنبه ها با هم بریم استخر .به ما گفتن باید برات مایو ضد آب بگیریم و آدرس مغازه رو هم دادن با بابا محمد رفتیم پاساژ گلستان تا برات مایو بخریم ولی از شانس بد ما سایز تو فقط مایو صورتی داشتن و فروشنده گفت تا یک ماه دیگه هم جنس نمیاره خلاصه از چند شعبه دیگه هم سوال کرد و اونا هم نداشتن و ما به اجبار یه مایو ضدآب صورتی برات خریدیم البته امیرعلی این روزا خیلی دختر و پسر نداره هر کی هرچی دلش میخواد میپوشه .امیدوارم از این کلاس خوشت بیاد و بهت خوش بگذره.
26 دی 1393

محله جديد

 امروز با همديگه پسر قشنگم رفتيم تو محل جديد دوري زديم و با مغازه ها آشنا شديم و يه ميوه فروشي و سوپرماركت و نانوايي تافتون خوب هم با فروشنده هاي خوب و مؤدب تو محل جديدمون پيدا كرديم و خريد كرديم و اومديم خونه.تو راه برگشت تو حياط يه خونه یه سگ خيلي بزرگ و سياه به اسم ركس بود و وقتي ديدی زبون سگ بيرون هست به سگه زبون درازي ميكردی.بعدم كه اومديم تو كوچه يه خانوم مهربون تا تو کالسکه دیدت كلي بوست كرد و قربون صدقت رفت .عاشق آدماي انقدر با ذوق و احساس هستم.خلاصه بعد از گشت و گذار با هم برگشتیم خونه . ...
24 دی 1393

خرید کفش

امروز با بابامحمد جون رفتیم برات کفش خریدیم کلی هم من و بابایی رو خوشحال کردی چون تا کفشها روپات کردم که ببینم اندازت هست یا نه سریع شروع کردی قدمهای بلند برداشتی و سرتم انداختی پایین و از مغازه رفتی بیرون و ذوق میکردی .خوش به حالت پسرم تو الان بهترین لحظه های زندگیت رو داری کوچکترین چیزی خوشحالت میکنه .فرشته معصومم من و بابا محمد گلت همه سعي و تلاشمونو میکنیم تابتونی دوران کودکیت رو به خوبی بگذرونی و لذتش رو ببری چون این روزهای خوب بره دیگه برنمیگرده .امیدوارم روزهای خوبی داشته باشی.😘
11 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد