اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

جشن بالماسكه

امروز تو كيفت مهدكودك نامه گذاشته بود كه ميخوان جشن بالماسكه بگيرن و هر كسي يه لباس كارتوني داشته باشه.من و بابا هم رفتيم برات يه لباس بت من خريديم ولي همش مامان ميگفت كاش خودت بهم ميگفتي كه چه لباسي دوست داري.صبح لباس رو تنت كردم و بردمت مهد ولي خوب طبق معمول هيچي از جشن و اتفاقها نفهميدم فقط براي يه عكس از طرف الناز جون فرستاده شد.   ...
26 اسفند 1395

جشن ٤ شنبه سوري

امروز تو مهدكودك جشن ٤ شنبه سوري بود و كلي بچه ها توي مهدكودك فشفشه بازي كرده بودن و مربي ها هم كمك كرده بودن كه بچه ها از روي آتيش بپرن و توي كانال تلگرام هم الناز جون عكس ها رو فرستاده بود.بعدازظهر كه مامان مونا رفت دنبال پسرش كلي حالش گرفته شد از اينكه بچه ها همه چي رو تعريف ميكردن و خوشحاليشون رو ميتونستن بيان كنن ولي مامان مونا از هيچي خبر نداره.بازم خدا رو شكر كه درسته حرف نميزني ولي تنت سلامت هست.ولي خوب منم مادرم يه وقتايي اين موضوع خيلي ناراحتم ميكنه. ...
24 اسفند 1395

شیرین کاری امروز

پسر گلم امروز به خاطر آلودگی هوا مهد کودک نرفت. بعد از خوردن صبحانه که البته باید گفت نخوردن صبحانه چون متاسفانه برخلاف گذشته که عاشق تخم مرغ بود دیگه الان تمایلی به خوردنش نداره از مامان اصرار و از شما انکار . بعد از کلی کشمکش و به نتیجه نرسیدن مامان مونا پسرم رفت سر یخچال و خامه و شیر برداشت که بخوره جالب اینجاس که عشق مامان خامه و بدون نون راحت میخوره.مامان مونا هم به خیال اینکه پسرش میشینه و خیلی قشنگ خامه و شیر و میخوره رفت اطاقش رو تمیز کنه غافل از اینکه امیرعلی این بلا رو سر خودش و شیر و خامه دراورده. خرابکاری یا شیرین کاری دوم هم که وقتی مامان مونا مشغول پختن ناهار یوده آقا پسر گلش از رو دراور مداد چشم رو برداشته بوده و برای ...
19 بهمن 1395

جشن نوروز ٩٦

امروز مهد كودك جشن سفره هفت سين داشت .شب قبلش با بابا محمد رفتيم برات لباساي خوشگل خريدم .صبح كه لباسات رو پوشيدي مثل قرص ماه شده بودي و كلي تو مهدكودك أر تيپت تعريف كرده بودن و عكساي قشنگي هم انداخته بودي، ...
15 بهمن 1395

قدرشناس

امروز كه مامان مونا بعدازظهر اومد مهدكودك دنبالت الناز جون جلوي همه مامان ها به من گفت توي مهدكودك هيچكس مثل اميرعلي قدرشناس نيست .گفت هر وقت ناهارش رو ميخوره حتما ميره تو آشپزخونه و آمنه جون رو بوس ميكنه و ناز ميكنه.به من ميگفت بچه هاي ديگه همه چي ميگن حتي كلمه هاي قلنبه و سلنبه ولي سختشونه كه يه تشكر بكنن ولي اميرعلي با وحود اينكه صحبت نميكنه از آمنه تشكر ميكنه.منم كلي خوشحال شدم هم از اينكه پسرم مهربون و قدرشناس هست هم از اينكه النار جون اينهمه ازش تعريف كرد،عسل مامان و بابا عاشقتيم ...
3 بهمن 1395

یه روزسه نفره

امروز بعداز ظهرسه نفری رفتیم پارک ساعی و تو زمین بازی کلی سرسره بازی کردی و دو تا دوستم پیدا کرده بودی . یه سرسره خیلی بلندم بود که با تبحر و بدون ترس ازش بالا رفتی و سر خوردی اومدی . از چند تا بچه هم برعکس بالا رفتن از سرسره رو یاد گرفته بودی و مثل اونا میرفتی که گفتار درمانت این کار رو برای ایجاد توجه و تمرکز گفته انجام بدی.بعد از کلی بازی یه گشتی تو پارک زدیم و شام هم رفتیم رستوران ارکیده .   ...
13 دی 1395

بهشهر

براي چند روز تعطيلي تصميم گرفتيم بريم بهشهر و تالاب ميانكاله.با عزيز فريده صبح راه افتاديم و بعد از ٤ ساعت رسيديم هتل .هتل خوب و تميز بود خارج از شهر بهشهر بود.براي شام ميخواستيم بريم داخل شهر بهشهر كه تو مسير خوابت برد.مامان مونا هر چي به عزيز و بابا محمد گفت كه من با اميرعلي تو ماشين ميشينم شما بريد شام بخوريد قبول نكردن و تا از ماشين پياده شديم از خواب بيدار شدي و كلي گريه كردي و اصلا تو رستوران نموندي .خلاصه غذا رو گرفتيم و تو ماشين خورديم و برگشتيم هتل.صبح بعد از خوردن صبحانه يه ماشين اومد دنبالمون و رفتيم تالاب ميانكاله.يه دشت بكر و دست نخورده و سرسبز و زيبا بود كه توش اسبهاي وحشي بودن البته سگ هم زياد بود.تالاب هم كه پر بود از مرغابي ...
9 دی 1395

پاساژ ارگ

امروز مامان مونا و بابا محمد با هم اومدن مهدكودك دنبالت.اول كه با ديدن ما دو نفر كلي ذوق كردي و خوشحال شدي.بعد از كلي تو ترافيك موندن رفتيم پاساز ارگ كه شما بريد شهربازي. تا رسيديم دم در شهربازي شما چشمتون افتاد به فودكورت و ميخواستي غذا بخوري.خلاصه قبول كردي كه اول بازي كني بعد بريم شام بخوريم.خيلي بازي ها برات جذاب نبود سه تا بازي رو سوار شدي و دلت نميخواست اونجا بموني حالا نميدونم واقعا خوشت نيومده بود يا بهانه رستوران رو داشتي.از شهربازي اومديم سمت فودكورت غذا سفارش داديم ولي آقا پسر چشمت افتاد به پله برقي كه بابا محمد رو بيچاره كرد بي اغراق بابا محمد فكر كنم ٣٠ دفعه باهات اين پله ها رو بالا و پايين رفت.اميرعلي شما پرحوصله ترين پدر دنيا ...
10 آبان 1395

رامسر

براي اينكه يه آب و هوايي عوض كنيم سه نفري راهي رامسر شديم .صبح حركت كرديم و نزديكاي ظهر رسيديم سياه بيشه و اونجا دل و جگر و كتف خورديم و بعد دوباره راه رو ادامه داديم به سمت رامسر.واقعا مسير طولاني و خسته كننده بود.بعدازظهر بعد از تحويل گرفتن اطاق با هزار مكافات پسرمون خوابيد و شب رفتيم بيرون كه متاسفانه عزيز مامان و بابا خيلي بد حال شد و تب كرد.تمام داروخانه ها رو گشتيم تا سوسپانسيون استامينيفن پيدا كرديم حالا هميشه مامان مونا تو سفرها مجهز به دارو بود برعكس ايندفعه يادش رفته بود.خلاصه رسيديم هتل و خواستيم تو رستوران شام بخوريم كه اصلا پسرمون حالش خوب نبود و منصرف شديم .خلاصه شربتو داديم پسرمون و يه خورده شام خورد و خوابيد ولي خدا رو شكر صب...
25 مهر 1395

فروشگاه ياس

امروز بعدازظهر سه نفري رفتيم فروشگاه ياس .طبقه ٤ فروشگاه شهربازي بود .با پسرمون رفتيم اونجا و عسل مامان و بابا توي استخر توپ كلي سرسره بازي كرد و بالا و پايين پريد.بعدم كه سوار ماشين و هواپيما برقي شد .اتقدر فعالييت كرده بود خيس عرق شده بود و از خستگي خودش پيشنهاد داد كه بريم.شام هم رفتيم رستوران مورد علاقه اميرعلي آواچي و عزيزمون مرغ سوخاري نوش جان كرد.اميرعلي مامان مونا و بابا محمد همه تلاششون رو ميكنن كه تو شاد باشي از بچگيت نهايت لذت رو ببري.
15 مهر 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد