اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

بعدازظهر جمعه

امروز بعدازظهر حوصلمون تو خونه سر رفته بود با بابا محمد تصميم گرفتيم بريم پاساژ شاپرك برات كفش بخريم ولي به محض اينكه از جلوي پارك انديشه رد شديم گفتي سرسر يعني سرسره و دلت پارك خواست و ما هم تصميمون رو تغيير داديم و رفتيم پارك بعد از يكساعت بازي كردن اومدي سراغ بلال و يه بلال خوردي ديگه چون بعد از افطار شده بود احتمال داديم كه به پاساژ نرسيم رفتيم سمت پاسداران تا از ecco برات كفش بخريم كه هنوز كفشاي تابستوني رو نياورده بودن و بعد هم به پيشنهاد مامان مونا رفتيم اراج و كباب خوشمزه خورديم.   ...
12 خرداد 1396

مهموني عالي

امروز بعدازظهر بابا محمد زنگ زد به عزيز فريده كه حالش رو بپرسه فهميد كه عزيز خونه خاله كبري هست خلاصه خاله كبري اصرار كرد كه شام بريم خونشون.اميرعلي خاله كبري از اون خاله هاي مهربون و خوب هست و واقعا مهموني تو خونش خيلي خوبه و خوش ميگذره.ساعت ٩ شب بود كه رسيديم خونه خاله و طبق معمول يه استقبال گرم خاله و دخترا ازمون كردن و بعد هم كه پذيرايي خوب و عالي .كلي اونشب بهت خوش گذشت خونه خاله كبري هميشه آزادي كامل هست .تو اطاق زهرا رفتي و براي خودت پادشاهي كردي .فاطمه هم باهات كلي نقاشي كشيد شامت رو داد .خلاصه كه اونشب خيلي خوش گذشت.خدا به خاله كبري و خانوادش سلامتي بده.       ...
10 خرداد 1396

تيپ خارق العاده

پسرعزيزمون امروز صبح براي اينكه بره مهد كودك تيپ جديد ميخواست بزنه .يه پارچه بست دور بدنش و يه سوتم انداخت دور گردنش.مامان مونا هم براي اينكه پسرش خلاقيت به خرج داده بود هيچي نگفت و با همون لباس رفتيم مهد .پسرم من دوست دارم تو فقط از بچيگيت لذت ببري. ...
10 خرداد 1396

روزاي خوب مهدكودك

خدا رو شكر كه ديگه پسر قند عسل ما كاملا مهدكودك رو پذيرفته و صبح ها با خنده و روي باز ميره تو كلاس و با عكسا و فيلمهايي كه تو كانال تلگرام مهدكودك ميذارن معلومه كه حسابي اونجا بهش خوش ميگذره.اميدوارم پسرم هميشه شاد و خندان باشي.عاشقتم عزيزم. ️ ️ ️ ...
8 خرداد 1396

يه شب مردونه

امروز مامان عروسي دوستش دعوت داشت و چون مسير طولاني بود و شما هم فردا صبحش كلاس گفتار درماني داشتي با بابا محمد تصميم گرفتيم كه مامان تنها با دايي محمدامين بره عروسي .شما پسر گلم كلي با بابا محمد خوش گذرونده بودي.بعد از خوردن ناهار كه خوابيده بودي و بعدم كه بيدار شده بودي اول ميوه مورد علاقت هندوانه رو خورده بودي و كارتن تماشا كرده بودي و بعدم كه با بابا محمد رفته بودي رستوران و پياده روي.اميرعلي تو بهترين باباي دنيا رو داري،     ...
4 خرداد 1396

پارك ژوراسيك

امروز بعدازظهر با عمه مريم و بچه ها قرار گذاشتيم كه بريم پارك ژوراسيك .عزيز فريده ساعت ٥ اومد خونمون و رفتيم به سمت پارك.آرمين كه حسابي مريض بود و اصلا حوصله نداشت .پسرمونم كه از دايناسورا ترسيد و خلاصه در كل خوب نبود و پاركم خيلي كوچيك بود .تصميم گرفتيم كه بريم پارك جوانمردان اونجا هم كه يه خانه بازي داشت و شما و آرمين رفتين سرسره بازي.آرمين كه خيلي حوصله نداشت شما هم كه معلوم نبود چي ميخواي همش گريه كردي.رفتيم شام بخوريم كه يه عالمه تو ترافيك مونديم تا رسيديم رستوران شام رو كه خورديم تازه حال پسرمون جا اومد.با عمه اينا خداحافظي كرديم و رفتيم عزيز رو هم گذاشتيم خونش و خودمون اومديم خونه.در كل شب خوبي نبود و فقط خسته شديم.   ...
31 ارديبهشت 1396

كيش

همراه مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله مسافر كيش شديم.پرواز ساعت ٧ شب بود و تقريبا ساعت ١٠ كيش بوديم .پسر گلمون هم تو هواپيما خيلي پسر خوبي بود و چون به خاطر سنش بايد بليط جدا ميخرديم و خودش صندلي داشت كلي ذوق كرده بود و رفت كنار پنجره نشست  روز اول بعد از خوردن صبحانه همه حاضر شديم و آقايون با هم و خانوما هم با همديگه رفتيم پلاژ و براي شنا كردن تو دريا.تا ساعت ٢ دريا بوديم و بعد اومديم هتل ناهار خورديم و آماده شديم براي گشت دور جزيزه.رفتيم بازديد از كاريز و شهر سوخته و درخت كهن و كشتي يوناني اين گشت تا ساعت ٩ شب طول كشيد و نه خوب بود نه بد.براي شام هم رفتيم رستوران شانديز كه موسيقي زنده هم داشت و عسل مامان و بابا كلي بهش خوش گذشت و...
29 فروردين 1396

روز پدر

امسال روز پدر بابا عباس براي كاراي كشاورزي و زمينش رفته بود دستجرد و تهران نبود.با مامان فرخ و دايي و خاله تصميم گرفتيم سوپرايزش كنيم ،ساعت ٧ شب از تهران راه افتاديم و رفتيم اول رستوران آفتاب و مهتاب شام خورديم و ساعت ١٢ شب بود دستجرد رسيديم بابا عباس حسابي خوشحال شد .صبح بعد از خوردن صبحانه رفتيم سر زمين بابا عباس و براي ناهار دل و جگر خورديم.پسر گلمون هم كلي خاك بازي كرد و با بيل زمين رو ميكند.شبم بعد از خوردن شام برگشتيم تهران. اميرعلي مامان و بابا از تو تنها توقعي كه دارن اينه كه احتراممون رو نگه داري و هيچوقت تنهامون نذاري.       ...
22 فروردين 1396

تعطيلات نوروز ٩٦

سال تحويل نزديك ساعت ٢ بود از صبح كارها انجام شد و ناهارم خورديم منتظر تحويل شدن سال نو شديم.خدا رو شكر سالي كه گذشت همراه با سلامتي بود.گرچه كه خدا هيچكدوم تز حاجتهاي مامان رو براورده نكرد ولي خوب همينكه سالم و سلامت بوديم خدا رو شكر. بعد از سال تحويل و روبوسي .استراحت كرديم و براي عيد ديدني و شام رفتيم خونه عزيز فريده. روز دوم عيد ناهار رفتيم خونه مامان فرخ و بابا عباس روز سوم شام عمو مسعود دعوت كرد و رفتيم خونشون. روز چهارم شب رفتيم خونه عمه طلعت روز پنجم هم دايي محمد براي شام دعوتمون كرد. دو روزم رفتيم دستجرد پيش مادرجون و بعدم سه روزم با عمه مريم و خانوادش و عزيز رفتيم انزلي. سيزده به درهم خانواده عمه طلعت ناهار مهمان ما بودن. ...
14 فروردين 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد