اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نبض زندگي

شیرین زبانی پسرم

آقا پسر ما کم کم داره شروع میکنه به کلمه گفتن ودل مامانشو حسابی برده الهی فدات بشم که هر روز که میگذره شیرین و شیرین تر میشی نور چشم من. وقتی براش غذا میارم تند تند و پشت سر هم میگه آقاش آقاش آقاش یعنی قاشق و بعدم با بردن هر قاشق به سمت دهنش با لحن سوالی میپرسه آغه ؟ یعنی داغه ؟. هر چیزی هم که میخواد با انگشت اشاره میکنه و میگه الو الو الو . وفتی ازش میپرسیم بسه ؟در جواب سرش رو تکون میده و میگه بس یاد تبلیغ شامپو بس میوفتم. خوابشم که میگیره میگه اخت اخت یعنی تخت بعدم که میریم رو تخت میخوابیم میگه آپ آپ یعنی پتو . ازش میپرسیم مامان و بابا رو چند تا دوست داری ؟ صداشو کلفت میکنه و دو تا دستاشو میبره بالا میگه اتا یعنی ده تا . ...
19 مهر 1394

بازم واکسن

امروز واکسن آنفولانزای پسرم رو زدیم که طبق معمول کلی گریه کرد و هرچی بزرگتر هم میشه نگهداشتنش برای تزریق سخت تر میشه .خلاصه بابا محمد و خانم قنبری با تمام نیرو دست پسرم رو نگه داشتن تا آقای دکتر واکسن رو تزریق کردند . امیدوارم پسرم همیشه سالم و سلامت باشی و واکسن هم برای پیشگیری از بعضی بیماریهاست .امروز قرار بود مامان مونا و بابا محمد هم واکسن بزنن که بابا محمد بدلیل شلوغی مطب و بی قراری پسرمون منصرف شد مامان مونا هم به دلیل ........................................... دلیلشو وقتی خیلی خیلی بزرگ شدی بهت میگم حالا ندونی بهتره .            
19 مهر 1394

تجربه

همیشه مامان مونا به مامان فرخ که با وجود دست درد و پا درد میگفت بسه دیگه انقدر با این شرایط سخت جسمانیت به ماها سرویس نده یه کم به فکر خودت باش و همیشه هم مامان فرخ میگفت بذار خودت مادر بشی میفهمی . این روزا به خاطر اتفاق خیلی بدی که برای دست مامان مونا افتاد که دست مامان رو آتل بستن و رسما یه دستش از کار افتاد مجبور شدیم بریم خونه مامان فرخ تا اینکه چشماش یه ویروس جدید گرفت و عفونی شد و چون واگیردار بود اومدیم خونه خودمون .  صبح که بابا محمد خواست بره سرکار اول یکم ترسیدم که خدایا من حالا با یه دست چه جوری از پسرم نگهداری کنم بابا محمد چون محل کارش خوشبختانه نزدیک خونس گفت هر وقت کار داشتم زنگ بزنم فوری میاد خونه . وقتی بابا م...
4 مهر 1394

خونه عمه مریم گل

به خاطر شکستن دست مامان مونا عمه مریم زنگ زد برای اینکه حال و هوامون عوض بشه بریم خونشون تا پسرم هم با بچه ها بازی کنه . چهارشنبه بابا محمد از سرکار زود اومد خونه و بعد از خوردن نهار رفتیم سمت خونه عمه مریم خوشبختانه اصلا ترافیک نبود و راحت رسیدیم .به محض ورود آتیش سوزوندن سه تا پسرای شیطون امیرعلی و آرمان و آرمین شروع شد. پنج شنبه بعدازظهرم همه با هم رفتیم جاده چالوس و شام خوردیم و برگشتیم تهران . عمه مریم گل و عمو امیر مهربون دستتون  درد نکنه واقعا تو این دو روز زحمت کشیدید. ...
2 مهر 1394

روزهای بلغارستان

برای مسافرت خارجی امسال تابستون اول قرار بود چون عمو سعید و خاله الهام آنتالیا رو دوست داشتن بریم اونجا مامان مونا هم بدش نمیومد دوباره بره آنتالیا چون تو سفر اول خیلی خیلی بهش خوش گذشته بود ولی بعد از اینکه برنامه خاله الهام و عمو سعید برای مسافرت بهم خورد بابامحمد گفت بیا یه جای جدید رو تجربه کنیم وپیشنهاد بلغارستان ( وارنا )رو داد. روز 29 شهریور ساعت 9 از خونه به اتفاق عزیز فریده به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم و ساعت 10:30 رسیدیم و بعد از تحویل چمدانها و عبور از بازرسی وارد سالن ترانزیت شدیم و خلاصه ساعت 12 پرواز کردیم به سمت وارنا که 3 ساعت و 40 دقیقه مدت پرواز بود و تو این مدت پسرم بیشتر زمان رو خواب بود و وقتی هم بیدار شد اصلا...
28 شهريور 1394

تولدت دو سالگی پسرم

میلاد تو شیرین ترین  بهانه ایست که میتوان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست . میلاد تو معراج دستهای من است وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم. تولد امسال پسرم هم به خوبی برگزار شد و به پسرم کلی خوش گذشت و چون علاقه به باب اسفنجی داشت کیک و یه سری تزینات به شکل باب اسفنجی بود .  کادوهای پسرم : مامان مونا و بابا محمد : جاز اسباب بازی و آویز اسم امیرعلی  مامان فرخ و بابا عباس : هلیکوپتر  خاله شیما و دایی محمد امین : آویز شکل ماشین فولکس عمه مریم و امیرعلی و آرمان و آرمین : سه چرخه عزیز فریده :میز نقاشی عمو مسعود و زن عمو ساناز: بل...
18 شهريور 1394

نانوای با ذوق

امروز پسرم با بابا محمد رفته بود خونه عزیز فریده تا مامان مونا با خیال راحت خونه تکونی بکنه . بعدم با عزیز فریده رفته بوده نانوایی که آقای شاطر با ذوق و مهربون یه نون شکل قلب برای پسرم پخته بوده و بهش داده بوده دستش درد نکنه. بابا محمد میگفت پسرمون کلی با عمو مسعود مهربونش بازی کرده و حسابی شیطونی کرده و حتما هم بهش کلی خوش گذشته . خوشحالم که همه دوستت دارن و خیلی هم باهات مهربونن . ...
13 شهريور 1394

خونه عمومسعود

امروز رفته بودیم خونه عزیز فریده و عمو مسعود هم اومد پیشمون وقتی میخواست بره خونشون پسرم پشتش گریه کرد و عمو هم با خودش پسرمون رو برد خونش و اونجا پسر ورزشکارمون تردمیل بازی کرده بود . ...
26 مرداد 1394

عروسی

امشب عروسی دعوت داشتیم و پسرم با باباش رفت قسمت آقایون وای اومده  بود تو حیاط و میخواسته بره تو استخر و شنا کنه . بابا محدم مجبور شده بود بره تو ماشین تا پسرمون اونجا کارتن باب اسفنجی ببینه . ...
14 مرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد