اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

تولد دایی محمد امین

امسال تولد دایی مامان و بابا حسابی سوپرایزش کردن . بدون اینکه بدونه تولد میخوایم براش بگیریم همه جوون های فامیل رو عوت کردیم خونه خودمون بعد  به دایی  گفتیم که امسال تولد با مامان فرخ و باباعباس و خاله شیما بیاین خونه ما . دایی فکر میکرد که فقط خودمون هستیم . به مهمونها گفته بودیم ساعت 7 حونه ما باشن بعد باباعباس ساعت 8 با دایی اومدن خونه ما . قبل ازاینکه دایی بیاد مهمونا رفتن تو اطاق قایم شدن و وقتی دایی اومد داخل خونه اونا هم با شعر تولد مبارک از اطاق اومدن بیرون و شروع کردن به دست و سوت زدن و رقصیدن . دایی خیلی خوشحال شد . شما پسر گلم تمام مدت با مهمونها رقصیدی و کلی بهت خوش گذشت . دایی هم خیلی خوشحال شد.انشالا همیشه سالم و سلام...
5 بهمن 1394

مهدکودک

پسرقشنگم چون حرف زدنش تقریبا دیر شده بودمامان مونا و بابا محمد تصمیم گرفتن با چند مرکز گفتار درمانی مشورت کنن که همه بهمون رفتن به مهدکودک رو پیشنهاد دادن . خلاصه مامان مونا شروع کرد به تحقیق در مورد مهدکودک خوب که نتیجه این شد پسرمونو مهدکودک یاس ثبت نام کنیم .هفته اول بدترین روزا بود کلی گریه میکردی و نمیرفتی . دیگه جوری شده بود که هروقت از خونه میخواستیم بریم بیرون فکر میکردی میخوایم بریم مهدکودک و تو لباس پوشیدن مقاومت میکردی و گریه میکردی . هفته دوم مدل نرفتن به مهدکودک رو عوض کردی یعنی خودتو به خواب میزدی که نری . هفته سوم هر چیزی که مربوط به مهدکودک میشد مثل کیف کوله و لباسات و کفشات رو میبردی مینداختی تو سطل زباله .هر کسی ...
23 دی 1394

سومین یلدای پسرم

امسال شب یلدای ما با سالهای دیگه تفاوت داشت و ما میزبان بزرگترها بودیم . مهمانهای امسال ما مامان فرخ و باباعباس و عزیز فریده و خاله سوری (خاله مامان مونا ) و عموپرویز (شوهرخاله مامان مونا ) و ایمان ( پسرخاله مامان مونا ) و خاله شیما و دایی محمدامین و عمومسعود و زن عمو ساناز بودن . شب خوبی بود دور هم جمع بودیم و غذای سنتی امشب که سبزی پلو با ماهی هست و آجیلها و میوه های مخصوص امشب رو خوردیم و گفتیم و خندیدیم . خدایا شکرت . پسر قشنگم سومین یلدای زندگیت مبارک باشه و فقط یه نصیحت برات دارم تو این شب همیشه یادت باشه یاد بزرگترها باش و تنهاشون نذار .اصل ماجرای سنتی ما ایرانیا تو این شب دورهم بودن و با بزرگترها بودن هست . ...
30 آذر 1394

تعطیلات آخر هفته

برای تعطیلات اخر هفته سه نفری رفتیم شمال شهر نور هتل مروارید خزر . چهارشنبه صبح از تهران ساعت 11 حرکت کردیم و حدودا ساعت 2 رسیدیم .جاده خلوت و عالی بود بعد از تحویل اطاق که یک چشم انداز قشنگ از دریا و محوطه زیبای هتل داشت رفتیم رستوران هتل غذا خوردیم و پسرم حسابی نهارشو خوردو دل مامان مونا و بابا محمد خنک شد اومدیم تو اطاق استراحت کردیم و وقتی از خواب بیدار شدیم بارون شدیدی میومد که واقعا قشنگ بود تو اطاق عصرونه خوردیم و بعد با ماشین یه گشتی تو شهر زدیم برای شام هم دوباره برگشتیم تو هتل بعد از شام بارون قطع شده بود و تو محوطه هتل توی هوای پاک و تمیز قدم زدیم . پنج شنبه صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم کنار ساحل که اول امیرعلی با دیدن دریا هی...
21 آذر 1394

آتلیه عکاسی

امروز ساعت 6 بعدازظهر وقت آتلیه داشتیم تا برای دومین سال تولد پسرم عکس بندازیم روزی که مامان مونا زنگ زد وقت بگیره خانم منشی تاکید اساسی داشت که چون سره ما خیلی شلوغه شما حتما حتما راس ساعت اینجا باشید خلاصه ما هم به احترام حرف ایشون سر ساعت آتلیه بودیم که خانم فتو یک ساعت دیر اومدن و مشتری هم اونجا نبود خلاصه پسر ما یک ساعت اونجا بازی کرد و محیط کاملا براش یکنواخت و خسته کننده شد تا بالاخره خانم فتو از راه رسیدن و با یه کلمه ببخشید شروع به کار کردن که پسر گل من فقط سه تا عکس اول رو همکاری کرد بعد دیگه خسته شد و تحت هیچ شرایطی حاضر به ایستادن جلوی دوربین نبود . مامان مونا به خاطر تاخیر این خانوم اعتراض کرد که  وقت ما گرفته شد فقط یه کلم...
29 آبان 1394

رقص زومبا

مامان مونا برای اینکه از شر این اضافه وزنش خلاص بشه که نمیشه باشگاه کلاس زومبا ثبت نام کرده که هم یه تحرک و ورزش باشه و هم چون کلاس شادی هست تو روحیه تاثیر خوبی داره .امروز صبح مامان مونا سیدی رقص زومبا رو گذاشته بود تا تو خونه تمرین بکنه که آقا پسر گل ما اول کلی ایستاد و به حرکات مامانش خندید بعدم خودش شروع کرد به مثلا زومبا رقصیدن اما جای جالب ماجرا اینجا بود که زومبا کارا موقع رقصیدن یکی از پاچه های شلوارشونو میزنن بالا و کلاه قاب دار سرشون میذارن و دقیقا پسر بادقت منم اول یکی از پاچه های شلوارشو بالا زد و بعدم سریع رفت از کشوش کلاه قاب دارشو آورد و روی سرش گذاشت .این کار برای مامان مونا جالب بود که پسرش انقدر توجه داره ولی یه هشدارم بود ...
25 آبان 1394

رستوران کیدز لند

امروز قرار بود با خاله سارا و آدرین برای نهار و بازی بریم رستوران. ساعت 11 بابامحمد اومد دنبالمون که تا ساعت 11:30 قرار داشتیم ما رو تا رستوران ببره میدون صنعت که رسیدیم خاله سارا زنگ زد و گفت آدرین تو ماشین حالش بد شده نمیتونن ببیاین ما که تقریبا نزدیکای رستوران بودیم تصمیم گرفتیم سه نفری با هم بریم . رستوران کیدزلند یه فضای بزرگی بود با دیوارها و میز و صندلیهای رنگ و واررنگ و یه عالمه اسباب بازیهای خوشگل و استخر توپ و تاپ و سرسره و ماشین و......پسرگلم دو ساعت اونجا با مامان و باباش بازی کرد و بعد از خوردن نهار برگشتیم خونه روز خوبی بود و خوش گذشت . باز جای شکرش باقیه که با وجود هوای بد تهران که اکثر روزای سال آلودس مخصوصا تو فصل پاییز و زم...
20 آبان 1394

حمام رنگی

من و پسرم امروز یه حمام مفرح و دلچسب رفتیم . پسرم امروز تو حمام با رنگ انگشتی که عمومسعود وزن عمو ساناز براش خریده بودن خودشو مامانشو و کاشیهای حمام رو رنگ کرد و تقریبا یک ساعت با رنگها بازی کردیم و کلی هم با هم خندیدیم بعدم مامان مونا انار دون کرده بود با پسرم خوردیم و بعد هم با کمک همدیگه حمام رو شستیم خیلیییییییییییییییی خوش گذشت . برای نهار  هم لوبیا پلو غذای مورد علاقه امیرعلی رو داشتیم بعد از خوردن غذا پسرم از خستگی سه ساعت خوابید و بیچاره مامان مونا چون آقا پسرش تا 2 بامداد بیدار بود و آخرم با کلی کلنجار رفتن و قصه خوندن و کتاب خوندن پسرگلم خوابید. امیرعلی تو نفسی عشقی همه دلخوشی من تو زندگیمی . ...
10 آبان 1394

نمیدونم خوبه یا بد

امروز تو کلاس شنای پسرم یه اتفاق خیلی بد افتاد که شدیدا مامان مونا رو هم عصبی کرد و هم به فکر فرو برد امروز برای شازده کوچولوم میوه برده بودم که وقتی از آب میاد بیرون بخوره که پسر مهربون و گلم تا ظرف میوه رو دادم دستش شروع کرد به تمام دوستاشو ماماناشون تعارف کردن و هر کسی هم که بر نمیداشت به زورمیداد دستش مامان مونا همیشه خوراکی زیاد میبره تا اگه یه موقع بچه های دیگه هم خواستن بهشون بده.خلاصه نی نی ها میوه رو خوردن و مامانا هم از اینکه پسرم انقدرقلب مهربون داره تعریف کردن و همه میگفتن حتما شما و همسرتون رابطه خوبی با هم دارید که این بچه مهربونی رو یاد گرفته تا اینجای ماجرا همه چیز خوب بود تا اینکه توی رختکن یه دفعه پسر خوشگلم دست دوستش چوپ ش...
25 مهر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد