اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

تولد آرمین گلی

امروز تولد آرمین بود مامان مونا زنگ زد به عمه که بریم خونشون البته حرفی از تولد نشده بود ولی وقتی رفتیم عمه یه کیک خوشگل گرفته بود و با آرمان و آرمین شمعها رو فوت کردی و عکس انداختی و کلی بازی کردی و آرمینم یادگاری بهت یه ماشین هدیه داد و بعد از خوردن شام اومدیم خونه .امیدوارم  با آرمان و آرمین در آینده مثل سه تا برادر باشید و همیشه هوای همدیگر رو داشته باشید.قسمت خوب امروز هم این بود که مامان موناو بابا محمد برای سفر بلغارستان اقدامات اولیه رو انجام دادن . ...
13 مرداد 1394

شاهکار هنری

امروز وقتی مامان مونا داشت تو آشپزخونه ظرف میشست و خوشحال و خندون که پسرش رو تخت خوابیده یه دفعه پسرش با یک عدد رژلب اومد تو آشپزخونه و جالب اینکه دستم رو گرفت و برد تا شاهکارشو نشونم بده عیب نداره مامان مونای شلخته تا تو باشی که وسایلت رو جمع کنی تا هم لوازمت خراب نشه و هم دیوار رنگی نشه . خلاصه مامان چون خودش مقصر بود به پسرش هیچی نگفت و تازه خوشحالم شد چون اولین نقاشی گل پسرشو دید. فقط با این کار انجام کاغذ دیواری خونه ملتفی شد و به سال بعد موکول شد . اینم شاهکار هنری پسرم ...
3 مرداد 1394

باغ وحش

امروز بعدازظهر مامان مونا داشت تو تلگرام با آرمان چت میکرد که آرمان گفت خونه هستن و حوصلشونم خیلی سر رفته مامان مونا هم زنگ زد به عمه مریم که بچه ها رو ببریم باغ وحش . خلاصه ساعت 4 بعد ازظهر همه جلوی درب باغ وحش بودیم . که البته متاسفانه انقدر محیط باغ وحش کثیف بود و بوی بد میداد و بیچاره حیووناهم هم توی قفسای خیلی کثیف و بدون هیچ رسیدگی زندگی میکردن . خلاصه آقا پسرای ما امیرعلی و آرمان و آرمین به همه چیز توجه کردن به جز به حیوانات . آرمان و آرمین که رفتن سراغ بازیهای کامپیوتری و امیرعلی هم که مدام برخلاف جهت ما سرشو مینداخت پایین و راه میرفت. خدا قبول کنه فقط سه تایی یه یک دقیقه ای جلوی قفس میمونا ایستادن و تماشا کردن .کلی هم سه تایی تو است...
2 مرداد 1394

تعطیلات عید فطر

به پیشنهاد عمه مریم و عمو امیر تصمیم بر این شد که برای تعطیلات عید فطر بریم انزلی . مسیر تهران تا انزلی برای مامان مونا مثل کش میمونه هر چی میری تموم نمیشه تو حالت عادی 5 ساعت راهه که این مسافت تو تعطیلات و ترافیک و توقفهای متعدد تبدیل شد به 8 ساعت و تازه وقتی هم رسیدیم بخش سخت مسافرت یعنی پیدا کردن ویلای خوب شروع شد خلاصه بعد از کلی دور خودمون تو شهر انزلی گشتن یه جا پیدا کردیم و سه شب رو با عمه مریم و عمو امیر و آرمان و آرمین و عزیز فریده و خاله مریم و عمو مسعود و زن عمو ساناز گذروندیم هوا هم خنک وبارونی بود  و فقط روز اول و آخر تونستیم بریم دریا و پسرم کلی هنرنمایی کرد و رو آب میخوابید کلی هم با عمو مسعود و زن عمو ساناز تو آب بازی کر...
27 تير 1394

سفر دل

به خاطر نذری که مامان مونا داشت تصمیم گرفتیم بریم مشهد مقدس پابوس امام رضا .صبح پنج شنبه رفتیم فرودگاه و ساعت 9 صبح سوار هواپیما شدیم که نمیدونم چرا پسرم یه عالمه گریه گرد تا خوابش برد . امیرعلی خوابید و نوبت بابا محمد شد که از هواپیما میترسه  با چند تا تکون های شدید هواپیما که از حق نگذریم مامان مونا هم کلی ترسیده بود ولی رو نمیکرد رسیدیم مشهد و به سمت هتل درویشی رفتیم . بعداز تحویل گرفتن اطاق و حمام کردن و نهارخوردن استراحت کردیم که برای اذان مغرب بریم حرم از خواب که بیدار شدیم وای خدای من امیرعلی تب کرده بود .پیاده راه افتادیم برای پیدا کردن داروخانه و گرفتن شربت استامینوفن . خلاصه با کلی عذاب رسیدیم حرم که امیرعلی بی قرار بیقرا...
11 تير 1394

خوابیدن رو آب

امروز تو کلاس شنا آقا پسرم توجه همه رو به خودش جلب کرد و رو آب میخوابید و همه مامانا بهش خیره شده بودن و براش دست میزدن . امیرعلی هم انگار فهمیده بودکه الان تو مرکز توجه و دید قرار داره دستاشو میذاشت رو شکمش بالا و پایین میبرد و میذاشت دمه گوشش خلاصه کلی حرکات آتروباتیک انجام داد و خاله نسترن میگفت امروز امیرعلی معرکه گرفته .مامانای جدید از مامان مونا میپرسیدن ترم چندوشه مامان مونا هم که انگار شما تو المپیک مدال اووردی با پز و ذوق و افتخار میگفت جلسه دوم از ترم دوم و همه با تعجب میگفتن نه...........چی کار کنم مامانم دیگه ذوق کرده بودم .امیدوارم واقعا تو همه مراحل زندگیت من و بابا روخوشحال کنی.
30 خرداد 1394

تولد مامان مونا

روز تولد مامان مونا بابامحمد با یه دسته گل خیلی خوشگل و دو تا عطر مورد علاقه مامان موناکه یکی از طرف خودش بود و یکی از هم از طرف پسر گلم و یک کتونی آدیداس اومد خونه بعد از تبریک و روبوسی و باز کردن کادوها و سوپرایز شدن مامان مونا با هم نهار خوردیم بعد هم مامان مونا باید میرفت دکتر و با زندایی مینا هم قرار داشت که اول با هم بریم خیاطی بعد هم برای خرید پارچه بریم تجریش بعد از تموم شدن کارها به اصرار مامان مونا رفتیم دنبال امیرسامان و سه تایی اومدیم خونه .کلی با دیدن امیرسامان خوشحال شدی و ذوق کردی و باهم بازی کردین . مامان فرخ و بابا عباس و خاله شیما و دایی محمد امین هم برای شام اومدن خونمون و تولد مامان مونا رو جشن گرفتیم و مامان مونا صاحب کا...
20 خرداد 1394

پارک بانوان

این هفته قرار شد بریم پارک بانوان (بهشت مادران ) ساعت 10 صبح جلوی درب ورودی قرار داشتیم بعد ازاینکه همه اومدن به اتفاق خاله گلناز یه جای مسطح پیدا کردیم و نشستیم .اول خاله گلناز شعر علی بابا رو خوند و خودمونو معرفی کردیم بعد یه عالمه رنگای خوراکی رو با آب مخلوط کرده بود با قلمو داد دست بچه ها و گفت بذارید بچه ها هر کاری دلشون خواست بکنن خلاصه به یه چشم بهم زدن پارک تبدیل شد به میدون جنگ با رنگا .بچه ها به هم رنگ میپاشیدن همدیگر رو رنگ میکردن مامانا هم بدتر از بچه ها . بعد از رنگ بازی نوبت گل بازی شد که این دفعه بهم گل میپاشیدن البته بچه های بزرگتر با گلا آدم و مار و چیزای دیگه درست کردن منظور از بچه های بزرگتر مامان مونا و خاله  سارا و ...
18 خرداد 1394

روزای بد

مامان مونا به خاطر اینکه دیگه شما خیلی به شیر خوردن وابسته شده بودی تصمیم گرفت که شما رو ترک بده چون اگه صبر میکردم تا دوسالگیت تموم بشه وابستگیت بیشتر میشد و گرفتنت از شیر سختر .بعد از کلی تحقیق و مطالعه تصمیم بر این شد مثل قدیمترها که به نظرم منطقی تر میومد این کار رو انجام بدم . روز اول خیلی بهانه نگرفتی انگار تو شوک بودی ولی هر روزکه میگذشت بجای اینکه بهتر بشی بدتر شدی دیگه همون 4 ساعتی رو که شبا میخوابیدی بهانه میگرفتی و گریه میکردی دیگه رسما خواب بی خواب .به مامان مونا خیلی سخت گذشت چون هم بهانه گیریات خستم کرده بود و هم اعصابم به خاطراینکه میومدی و به زبون بی زبونی بهم التماس میکردی خورد شده بود .خلاصه با کلی کش مکش این کار با موفقییت...
16 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد