اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

مسافرت عالي

با بابا عباس و مامان فرخ و دايي و خاله و دايي محمد و خانوادش براي چند روز تصميم گرفتيم بريم شمال.به پيشنهاد خاله شيما كه دوست داشت يه شهر ديگه از شمال رو ببينه رفتيم دريا كنار.صبح زود راه افتاديم اول رفتيم جاده هراز و كنار رودخونه يه صبحانه مفصل و خوشمزه خورديم و بعد راهي سفر شديم نزديكاي ساعت ١٢رسديم و ويلا رو تحويل گرفتيم و بعد از خوردن ناهار و كمي استراحت رفتيم تو شهرك گشتي زديم و بعدم رفتيم كنار دريا و پسرم كلي ماسه بازي كرد.روز دوم هم با آقايون رفت پلاژ و شنا.سه روز شمال بوديم و كلي خوش گذشت و پسر گلم كلي با اميرسامان بازي كرد و لذت برد. ...
7 مرداد 1395

تعطیلات خرداد 95

برای چند روز تعطیلی خرداد ویلای خاله پروانه دعوت شدیم . عزیز فریده و عمه مریم و عمو مسعود هم بودن . ویلای خاله پروانه خیلی خشگل و بزرگ بود و مهمان نوازی خاله و عمو مهدی هم عالی و یه حوض کوچیک و تمیزم تو باغ داشت و تو و آرمان و آرمین حسابی توش آب بازی کردین و هوا هم عالی بود . ولی شب آخرانقدر گریه کردی و من و هیچکس دیگه نمیفهمیدیم مشکلت چی هست . تا آخر من گفتم شاید انقدر بازی کردی پاها و بدنت درد گرفته بهت استامینیفن دادم و راحت خوابیدی . صبح از چمستان راه افتادیم به سمت تهران . ناهار رو با عمه اینا کاچیلا خوردیم و ساعت 3 خونه بودیم بعدم یه خورده استراحت کردیم و دوش گرفتیم بعد رفتیم خونه مامان فرخ تولد خاله شیما . بعذ از خوردن کیک و کادو دادن...
16 خرداد 1395

نیمه شعبان 95

امروز تولد حضرت مهدی نیمه شعبان بود . با عمه مریم و عمو امیر و آرمان و آرمین و عزیز فریده رفتیم پارک هنرمندان و کلی با بچه ها بازی کردی بعدم رفتیم رستوران آواچی ناهار خوردیم و همه اومدن خونه ما و با هم بودیم تا شب و با خوردن شام مهمونی و دورهمی تموم شد و همه رفتن خونه هاشون . امروز کلی بهت خوش گذشت و با بچه های عمه بازی کردی. ...
22 ارديبهشت 1395

شهمیرزاد

سه نفری با هم صبح که از خواب بیدار شدیم راه افتادیم به طرف روستای شهمیرزاد . ساعت 12 رسیدیم هتل خانه گل شهمیرزاد . خیلی جای با صفایی بود . یکی ازخونه های قدیمی رو بازسازی کرده بودن و تبدیل به یه مکان خیلی خوب شده بود . روستای شهمیرزادخیلی سرسبز و باصفا و هوای عالی هم داشت . یه روزناهارم غدای محلی ته چین سمنانی خوردیم که تو فضای حیاط هتل و هوای عالی واقعا مزه داد بعداز اون ناهار خوشمزه  یه خواب بهاری میچسبید که شما متاسفانه با خواب رابطه خوبی نداری . انقدر حیاط قشنگ بود وقتی بهت میوه میدادم بخوری میرفتی جلوی پنجره مینشستی و منظره رو تماشا میکردی و میوه میخوردی.مثل همه مسافرتامون این سفر هم عالی بود . دست بابا محمد درد نکنه. ...
15 ارديبهشت 1395

عید دیدنی خونه عمه مریم

امروز ظهر عزیز اومد خونمون و ناهار رفتیم رستوران مورد علاقه شما ارکیده و غدای مورد علاقت ششلیک خوردی و بعدم رفتی کرج خونه عمه مریم . روز اولی هم بود که مامان مونا میخواست مسافت طولانی راننگی کنه تا دستش راه بیفته .خونه عمه مریم کلی با آرمان و آرمین بازی کردی و بهت خوش گذشت.عمه مریم و عمو امیر از بابت پذیرایی خوبون متشکرم.                     ...
26 فروردين 1395

تعطیلات نوروز 95

لحظه سال تحویل ساعت 8:12 صبح بود .بعد ازسال تحویل صبحانه خوردیم و با هفت سین با مکافات عکس انداختیم چون جنابعالی اصلا حاضر نبودی که جلوی دوربین بایستی و عکس بندازی بالاخره موفق شدیم از تو عکسها دو تا عکس خوب در بیاریم .بعدم  برای ناهار رفتیم خونه مامان فرخ و باباعباس که با خاله شیما بهت عیدی یه راکر دادن و دایی هم برات یه عروسک هاپو خریده بود .بعداز ظهر رفتیم خونه مادرجون تاجی که نمیدونم چرا اصلا دلت نمیخواست بیاد داخل خونه تو کوچه وایستاده بودی و نمیومدی پیششمون انقدر گریه کردی تا حالت بهم خورد از اونجایی که شما سوگلی مامان و بابا هستی بابا محمد فقط اومد یه سلام و عید مبارکی گفت و مامان مونا هم 5 دقیقه نشست و عذرخواهی کردیم و رفتیم خون...
14 فروردين 1395

نوروز 95

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلفروز خوش است از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست خوشباش و ز دی مگو که امروز خوش است پسرم سال نوت مبارک و امیدوارم سالم و سلامت باشی . مامان مونا و بابا محمد عاشقتن     ...
1 فروردين 1395

خرید لباس عید

امروز مهدکودک نامه داده بودن که برای اخر هفته میخوان جشن نوروز بگیرن و عکاس هم برای عکس گرفتن از بچه ها با سفره هفت سین میاد .بعداز ظهر که بابا محمد از سرکار اومد رفتیم برای پسر گلم یه کت تک و شلوار و پیراهن مردونه و با کلی گشتن یه پاپیون خردیم . خلاصه روزی که لباساتو تنت کردم و بردمت مهدکودک نیکی جون و مهتاب جون و آقای فایق کلی از تیپت تعریف کردن و خوششون اومده بود . پسرمم برخلاف تصور من و باباش قشنگ ایستاده بود و ژست گرفته بود و کلی عکسای قشنگ انداخته بود .  
20 اسفند 1394

تولد بابا محمد

امشب تولد بابا محمد بود .چون مامان حالش خیلی بد بود ازصبح خونه مامان فرخ بودیم . خاله شیما از نزدیک محل کارش یه کیک خوشمزه گرفت و مامان فرخم یه شام عالی درست کرد و بابا با عباس و دایی محمد تولد بابا رو جشن گرفتیم . بابا محمد انشالا همیشه سالم و سلامت وخندان سایت بالای سر ما باشه . عاشقتیم .   ...
5 اسفند 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد