روزهای بلغارستان
برای مسافرت خارجی امسال تابستون اول قرار بود چون عمو سعید و خاله الهام آنتالیا رو دوست داشتن بریم اونجا مامان مونا هم بدش نمیومد دوباره بره آنتالیا چون تو سفر اول خیلی خیلی بهش خوش گذشته بود ولی بعد از اینکه برنامه خاله الهام و عمو سعید برای مسافرت بهم خورد بابامحمد گفت بیا یه جای جدید رو تجربه کنیم وپیشنهاد بلغارستان ( وارنا )رو داد.
روز 29 شهریور ساعت 9 از خونه به اتفاق عزیز فریده به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردیم و ساعت 10:30 رسیدیم و بعد از تحویل چمدانها و عبور از بازرسی وارد سالن ترانزیت شدیم و خلاصه ساعت 12 پرواز کردیم به سمت وارنا که 3 ساعت و 40 دقیقه مدت پرواز بود و تو این مدت پسرم بیشتر زمان رو خواب بود و وقتی هم بیدار شد اصلا اذییت نکرد ساعت 4 هواپیما تو فرودگاه فرود آمد و سفر یک هفتگی ما شروع شد.
مامان مونا اصلا در مورد هتلی که میخواستیم توش اقامت داشته باشیم هیچ اطلاعی نداشت یعنی چون قبل از سفر یه سری مسایل بیخود و الکی انقدر ذهنشو درگیر کرده بود اصلا حوصله تحقیق نداشت از طرفی هم به بابا محمد اطمینان کامل داشت که همیشه تو همه چی سنگ تموم میذاره و واقعا وقتی رسیدیم هتل فقط باید انتخاب بابا رو تحسین میکردیم .
بعد از تحویل اطاق و حمام کردن و استراحت برای صرف شام رفتیم رستوران که آقای امیرعلی با بازی کردن با آب سردکن بیچارمون کرد و همین کار هم باعث شد که تا آخرین روز منو بابامحمد نوبتی برای خوردن غذا بریم رستوران و امیرعلی هم تو اطاق غذا بخوره.
تو این چند روز هم از امکانات هتل استخر و............... استفاده کردیم و هم جاهای تفریحی بلغارستان رفتیم. با درشکه کل منطقه گلدن سندز رو که واقعا سرسبز بود و هوای عالی هم داشت رفتیم . از گلدن سندز تا اسکله رو سوار قطارهای فانتزی شدیم . با جیپای سافاری تو دل جنگل رفتیم که چقدر اونروز خوش گذشت هم به مامان و بابا و هم به پسرگلم که راحت تو جنگل برای خودش بازی میکرد. شبای بلغارستان که یه ضیافت خوبی بود و بلغاریا استقبال خیلی خوبی ازمون کردن و جالب بود وقتی میخواستیم وارد باغ بشیم با نون و نمک ازمون پذیرایی کردن که به اصطلاح نمک گیرمون کنن. کشتی دزدان دریایی که فقط به مامان مونا خوش گذشت یه جنگ آب بازی بود دو تا کشتی بغل هم می ایستادن و با توپ بهم آب میپاشیدن و بزن و برقص بود و یه ماهی خوشمزه هم دادن که پسرم دو تا خورد و ما کلی کیف کردیم . یک روز هم برای خرید رفتیم که اصلا روز خوبی نبود هم پسرم خسته و کلافه شد و هم من حالا دلایلش بماند نگم بهتره ولی واقعا بدترین روز سفر بود .
خلاصه در کل مسافرت خوبی بود و خوش گذشت و حالا تا سال آینده و یه سفر دیگه.
بابا محمد عزیز به خاطر همه چی ازت ممنونیم و امیدواریم سایت سالیان سال بالای سر ما صحیح و سلامت باشه دوستت داریم .







روزهای بلغارستان
