اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

صوت درماني

خانوم دكتر ايستكي تشخصيص دادن كه براي بهتر حرف زدن پسرمون بايد دوره صوت درماني رو بگذرونه، هفته اي ٤ روز بعدازظهرا بايد ميرفتيم مركز و پسرم يه دو ساعت يه گوشي ميذاشت و آهنگهاي مخصوص گوش ميداد و بازي ميكرد، اين تايم براي اميرعلي زياد و خسته كننده بود و چون توي كلاس هم بچه هاي بزرگتري بودن حوصلش سر ميرفت و دلش ميخواست گوشي رو برداره و وقتي ما براي گذاشتن گوشي مقاومت ميكرديم خوب گريه و بي تابي ميكرد، خلاصه يه روز كه بابا عباس باهامون اومده بود وضعيت بد من و اميرعلي رو اونجا ديد به خانوم دكتر پشنهاد داد كه ما دستگاه رو اجاره كنيم و توي خونه اينكار رو انجام بديم كه خدا رو شكر دكتر قبول كرد، توي خونه خيلي راحت بوديم خيلي كه نه ولي خوب بود و بعد...
1 دی 1396

يلداي ٩٦

پسر عزيزم يلدات مبارك امسال مهدكودك براي جشن يلدا گفته بود كه بچه ها روز جشن لباس مخصوص يلدا تنشون كنن، مامان مونا هم بعد از كلي گشت و گذار و سرچ كردن تو اينترنت به لباس هندوانه قشنگ برات خريد و روز جشن تنت كردي ،           ...
1 دی 1396

جشن تولد ٤ سالگي

بالاخره تولد ٤ سالگي پسرم با سه ماه تاخير برگذار شد، يه مهموني مفصل با مهموناي عزيزمون و كلي بزن و برقص و شادي اونشبم پسرم حسابي گل و خوش اخلاق بود و كلي هم از ديدن dj خوشحال شد شب خيلي خوبي بود و مامان فرخ و عزيز فريده هم كلي كمك مامان مونا كردن، پسرم بعد از كلي بازي و شادي تو همون سر و صدا ساعت ١٠ خوابيد، خيلي مامان مونا براي برگذاري اين مهموني كار و بدو بدو كرد ولي ارزش شاد بودن پسرم رو تو اون شب داشت، با تمام وجود من و بابا محمد دوستت داريم،                           ...
24 آذر 1396

گفتار درماني

روزاي يكشنبه و پنج شنبه براي گفتار درماني من و پسرم مجبوريم يه مسير طولاني رو طَي كنيم تا به كلاس برسيم از خونه تا كلاس يك ساعت و بالعكس از كلاس تا خونه هم يك ساعت و يه وقتايي بيشتر به خاطر ترافيك تو راه هستيم پسرمون هم عادت كرده بعد از كلاس بره از مغازه يه چيپس و آبنبات چوبي بخره و بعدم بياد تو ماشين صندلي رو بخوابونه به خالت خوابيده خوراكي بخوره، واقعا اميدوارم گفتارت كامل بشه و ما از رفتن به اين كلاس ها خلاص بشيم.   گفتار درماني ...
19 آذر 1396

مشهد الرضا

زمانيكه مامان مونا فهميد كه باردار هست نذر كرد كه اگر پسرش سالم به دنيا بياد هر سال بريم مشهد زيارت امام رضا، امسال بابا محمد هم براي اداي نذر و هم براي سالگرد عقدمون بليط مشهد گرفت و شنبه ظهر عازم شديم ساعت ٥ مشهد بوديم و در هتل مدينة الرضا مستقر شديم بعد از يه كمي استراحت رفتيم حرم و دو ساعتي اونجا بوديم و برگشتيم هتل شام خورديم و رفتيم خوابيديم. روز دوم صبح رفتيم آرامگاه فردوسي و بعد هم براي ناهار شانديز،بعدازظهر پسر عزيزمون و بابا محمد رفتن استخر و مامان تو اطاق تنها بود تا ساعت ٨ كه برگشتن و رفتيم شام خورديم و قرار بود بعدش بريم حرم كه آقا پسرگلمون خسته بود و با بابا محمدش خوابيد و مامان مونا تنها رفت حرم تا ساعت ١٢ شب روز سوم هم ك...
8 آبان 1396

سرزمين عجائب

مهدكودك امروز بچه ها رو سرزمين عجائب برد .از روزيكه نامه رضايت نامه رو داده بودن مامان و بابا دودل بودن كه رضايت بديم تا شما گل پسرمون بريد يا نه .خلاصه تصميم گرفتيم كه با دوستات بري و خوش بگذروني.گرچه تا رفتي و اومدي مامان مونا دل تو دلش نبود.خدا رو شكر صحيح و سالم برگشتي و بهتم كلي خوش گذشته بود. ...
19 مهر 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد