اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

پايان دوره آموزشي دايي

بالاخره دو ماه آموزشي دايي محمدامين تموم شد و خوشبختانه هم بقيه خدمتش رو افتاد تهران.براي همين يه جشن كوچولو گرفتيم و اول رفتيم دماوند و ويلامون رو كه تقريبا داره تموم ميشه ديديم و بعد هم براي شام رفتيم رستوران .دوست دايي محمدامين ميلاد هم با ما بود. ...
2 شهريور 1397

دماوند

امروز مامان مونا براي اينكه وسايل سفر و خونه رو جمع و جور كنه دماوند نرفت و پسرگلمون با بابا محمدش رفت و طبق معمول كلي به خاطر رفتن به دماوند ذوق كرد و اونجا هم كه مثل هميشه خاك بازي و بيل بازي كرده بود هميشه شاد باشي پسر عزيز و دوست داشتني مامان و بابا 😘😘😘😘 ...
19 تير 1397

كيش ٩٧

با عمه مريم و عمو امير و آرمان و آرمين و عزيز فريده راهي كيش شديم سه شنبه بعدازظهر ساعت ٦ به سمت كيش حركت كرديم و حدود ساعت ٩ هتل بوديم بعد از تحويل گرفتن اطاق و باز كردن چمدون ها رفتيم اسكله قدم زديم و شام خورديم و برگشتيم هتل تا استراحت كنيم روز اول سفر بعد ار صبحانه پسر گلمون همراه با آقايون رفتن دريا وحسابي بهشون خوش گذشته بود و بعداز ظهرم كه برگشتن پسر خستگي ناپذير ما تازه وان حموم رو پر كرد و كلي بازي كرد و بعد خوابيد. شام رفتيم شانديز صفدري و موزيك زنده داشت و تا ساعت ١ اونجا بوديم روز دوم سفر هم دوباره صبح همون برنامه دريا بود و بعد ازظهر رفتيم جنگ كه اصلا مناسب بچه ها نبود همش حرف هاي بد و زننده ميزدن تا مردم رو بخندونن ...
17 تير 1397

خانه بازي مهدكودك

امروز كه پسرگلمون رو بردم مهدكودك نيكي جون يه سوپرايز عالي براي بچه ها داريم مامان مونا رو برد پلي هاوس و واي چه قدر اونجا تغيير كرده بود يه فضاي خيلي خوب با كلي وسايل مشاغل براي بچه ها درست كرده بودن نزديكاي ظهرم تو كانال تلگرام مهدكودك عكس بچه ها رو كه اونجا بازي ميكردن فرستادن ولي پسرم صد حيف كه با وجود اين همه كلاس و گفتار درماني هنوز با مامان مونا حرف نميزني و احساس قشنگت رو بهم نميگي دلم لك زده براي حرف زدن با من 😢😢😢 اميدوارم اين كابوس هاي من تموم بشه🙏🙏 ...
3 تير 1397

تبريز

براي تعطيلات عيد فطر تصميم گرفتيم سه نفري بريم تبريز.رور چهارشنبه ساعت ١٢ پرواز داشتيم موقعي كه از خونه ميخواستيم بريم فرودگاه پسر گلمون كيفش رو برداشت تا با خودش بياره فرودگاه مامان مونا متوجه نقشه پسرش شده بود نقشه پسرمون اين بود كه خودش كيفش رو بذاره روي ريل هاي بازرسي و بعد برداره ببره تحويل گيت تحويل بار بده خلاصه اينكار رو كرد و موقعي هم كه رفتيم تو هواپيما تا نشست گفت غذا بخوريم كه از شانس پسرم چون پرواز كوتاه بود يه ميان وعده سبك دادن و پسرمون هم دوست نداشت . خلاصه رسيديم تبريز و از فرودگاه رفتيم هتل كايا لاله پارك.يه هتل واقعا تميز و شيك وقتي اطاق و چمدون ها رو تحويل گرفتيم بالافاصله رفتيم رستوران هتل ناهار خورديم و بعد اوم...
28 خرداد 1397

اتفاق خوب امروز

امروز گل پسرمون گل كاشت. هر وقت پسر عسلمون با بابا محمد ميرفت آرايشگاه چون خيلي گريه ميكرد و بابا محمد طاقت نميوورد و هميشه موهاي پسرمون نصفه و نيمه كوتاه شده از آرايشگاه پسرمون رو ميوورد خونه. خلاصه تصميم به اين شد كه چون مامان مونا در صد ناز كشيدنش پايين تره مسئول بردن شازده به آرايشگاه بشه. تو آرايشگاه پسرمون مينشست تو بغل مامان مونا و كلي گريه ميكرد و سر تا پاي مامان مونا مويي ميشد ولي در آخر نتيجه خوبي داشت و موهاي پسرم قشنگ و مرتب كوتاه ميشد. ولي امروز شازده پسرمون در كمال ناباوري رو تخته اي كه آقا مهدي گذاشته بود رو صندلي آرايشگاه كه پسرمون بلندتر بشينه و دست آقا مهدي به موهاش برسه خيلي آروم و صبور نشست تا موهاش كوتاه شد و...
22 ارديبهشت 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد