اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

جشن بالماسكه

امروز به مناسبت روز كودك مهدكودك براي بچه ها جشن بالماسكه برگزار كرد و پسر عزيز ما هم لباس دزداي دريايي پوشيده بود ،كلي بهش خوش گذشته بود و از كانال تلگرام مهدكودك هم براي مامان و باباها عكس فرستادن،           ...
16 مهر 1396

تاسوعا

امروز تاسوعاي حسيني بود مامان فرخ زنگ زد كه از هيات غذا اووردن و براي ناهار بريم اونجا.بعد از ناهار همه رفتن بخوابن جز طبق معمول آقا پسر گل ما كه با خواب خيلي رابطه خوبي نداره.خلاصه نذاشت يه نيم ساعتي تحمل كرد و بعد كه حوصلش سر رفت شروع كرد به بيدار كردن همه.جالب اينه كه همه باهاش بازي كردن تا اينكه خودش خسته شد و دقيقا يك ساعت مونده به بيرون رفتن ما براي گرفتن نذري از خونه دوست مامان فرخ و ديدن هيات سينه زني گرفت خوابيد. بعد از يكساعت خوابيدن بيدار شد و رفتيم براي مراسم عزاداري كه اونم خودش با حضور پسرمون داستاني داشت.   ...
10 مهر 1396

شركت بابا محمد

امروز كه با پسر گلم از مهد برميگشتيم قبل از رسيدن به خونه جلوي سوپرماركت محل ايستادم تا اگر بستني ميخواد بره بخره كه پسر گلم پياده نشد و رفتيم خونه تا ماشين رو بردم تو پاركينگ پسرم شروع كرد به گريه كردن كه بستني ميخوام دوباره ماشين رو روشن كردم و رفتم سوپرماركت كه مجددا آقا گفت بستني نميخوام خلاصه مونده بودم چي كار كنم پسرم رو بردن تو خيابون سهروردي مغازه آبميوه گيري كه هميشه ازش بستني قيفي ميخريم ولي اونجا هم از ماشين پياده نشد خلاصه حسابي عصباني و ناراحت بودم و يهو به پسرمون پيشنهاد دادم كه بريم شركت پيش بابا محمد كه خوشحال شد و قبول كرد.رفتيم شركت و بابا محمدم با وجود اينكه معلوم بود كار داره ولي طبق معمول كه من و شما هميشه براش الويت دار...
7 مهر 1396

بعد از حمام مردونه

پسر قشنگ ما هر شب با بابا محمدش ميره حموم و حسابي بابا با اينكه هر شب پسرمون حموم هست ميشورش وقتي گل پسرمون از حموم مياد بياد حسابي لپاش گل انداخته و قرمز شده و انقدرم بابا محمد روش آب داغ ميريزه كه وقتي مياد از حموم بيرون دلش يه ليوان آب خنك ميخواد. پسر قشنگم واقعا تو بهترين پدر دنيا رو داري.           ...
29 شهريور 1396

كاردستي

پسر قشنگمون به خاطر اينكه ميخواستيم از پوشك بگيريمش يك ماه مهد كودك نرفت و بعد از يكماه كه دوباره رفتن به مهد شروع شد كلي با جيغ و داد و گريه رفت تو كلاس.كلاس پسرمونم عوض شد و يه كلاس بالاتر رفت و امسال پيش بهار جون هست.مامان مونا كلي بعد أر تحويل پسرش اومد تو ماشين گريه كرد و انقدر بدنش يخ كرده بود كه تا نيم ساعت اصلا نميتونست رانندگي كنه.خلاصه وقتي مامان مونا اومد خونه ساعت به ساعت به مهد زنگ ميزد و حال پسرش رو ميپرسيد،تا اينكه با يه عكس از كانال تلگرام مهدكودك دلش شاد شد و خيالش راحت .پسرمون خيلي منظم و مرتب و آقا نشسته بود و داشت كاردستي درست ميكرد. ...
29 شهريور 1396

اولين جشن تولد ٤ سالگي

پسر عزيز و قشنگمون تولد ٤ سالگيت مبارك . امسال قرار بود براي پسرمون جشن تولد مفصل بگيريم كه متاسفانه دايي حجت فوت كرد و مهموني بهم خورد و چون بعد از چهلم هم محرم و ماه صفر هست قرار شد مهموني رو بعد از ايّام سوگواري برگزار كنيم. با مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله رفتيم شمال و روز تولدش هم براي پسرمون كيك و شمع خريدن و رفتيم كنار دريا يه جشن كوچولو براي پسرمون گرفتيم. پسرم اميدوارم هميشه تنت سلامت و لبت خندون باشه. ...
26 شهريور 1396

باز هم بستني

امروز بابا محمد رفت پسرمون رو از مهدكودك تحويل بگيره و توي راه برگشت هم با بابا محمد مهربون بستني خورده بودن و اومدن خونه. ...
26 شهريور 1396

خسته طوري

پسر قشنگ ما عاشق كباب و جوجه كباب مخصوصا بال و كتف هستش.امشب رفتيم بال و كتف بخوريم.از اونجايي كه پسرمون صبح زود بيدار شده بود و تو مهدكودك هم نخوابيده بود حسابي خسته بود و توي خواب و بيداري كتف ميخورد.نه دلش ميومد بخوابه نه دلش ميومد از خوردن منصرف بشه. ...
25 شهريور 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد