اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

پارك ژوراسيك

امروز بعدازظهر با عمه مريم و بچه ها قرار گذاشتيم كه بريم پارك ژوراسيك .عزيز فريده ساعت ٥ اومد خونمون و رفتيم به سمت پارك.آرمين كه حسابي مريض بود و اصلا حوصله نداشت .پسرمونم كه از دايناسورا ترسيد و خلاصه در كل خوب نبود و پاركم خيلي كوچيك بود .تصميم گرفتيم كه بريم پارك جوانمردان اونجا هم كه يه خانه بازي داشت و شما و آرمين رفتين سرسره بازي.آرمين كه خيلي حوصله نداشت شما هم كه معلوم نبود چي ميخواي همش گريه كردي.رفتيم شام بخوريم كه يه عالمه تو ترافيك مونديم تا رسيديم رستوران شام رو كه خورديم تازه حال پسرمون جا اومد.با عمه اينا خداحافظي كرديم و رفتيم عزيز رو هم گذاشتيم خونش و خودمون اومديم خونه.در كل شب خوبي نبود و فقط خسته شديم.   ...
31 ارديبهشت 1396

كيش

همراه مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله مسافر كيش شديم.پرواز ساعت ٧ شب بود و تقريبا ساعت ١٠ كيش بوديم .پسر گلمون هم تو هواپيما خيلي پسر خوبي بود و چون به خاطر سنش بايد بليط جدا ميخرديم و خودش صندلي داشت كلي ذوق كرده بود و رفت كنار پنجره نشست  روز اول بعد از خوردن صبحانه همه حاضر شديم و آقايون با هم و خانوما هم با همديگه رفتيم پلاژ و براي شنا كردن تو دريا.تا ساعت ٢ دريا بوديم و بعد اومديم هتل ناهار خورديم و آماده شديم براي گشت دور جزيزه.رفتيم بازديد از كاريز و شهر سوخته و درخت كهن و كشتي يوناني اين گشت تا ساعت ٩ شب طول كشيد و نه خوب بود نه بد.براي شام هم رفتيم رستوران شانديز كه موسيقي زنده هم داشت و عسل مامان و بابا كلي بهش خوش گذشت و...
29 فروردين 1396

روز پدر

امسال روز پدر بابا عباس براي كاراي كشاورزي و زمينش رفته بود دستجرد و تهران نبود.با مامان فرخ و دايي و خاله تصميم گرفتيم سوپرايزش كنيم ،ساعت ٧ شب از تهران راه افتاديم و رفتيم اول رستوران آفتاب و مهتاب شام خورديم و ساعت ١٢ شب بود دستجرد رسيديم بابا عباس حسابي خوشحال شد .صبح بعد از خوردن صبحانه رفتيم سر زمين بابا عباس و براي ناهار دل و جگر خورديم.پسر گلمون هم كلي خاك بازي كرد و با بيل زمين رو ميكند.شبم بعد از خوردن شام برگشتيم تهران. اميرعلي مامان و بابا از تو تنها توقعي كه دارن اينه كه احتراممون رو نگه داري و هيچوقت تنهامون نذاري.       ...
22 فروردين 1396

تعطيلات نوروز ٩٦

سال تحويل نزديك ساعت ٢ بود از صبح كارها انجام شد و ناهارم خورديم منتظر تحويل شدن سال نو شديم.خدا رو شكر سالي كه گذشت همراه با سلامتي بود.گرچه كه خدا هيچكدوم تز حاجتهاي مامان رو براورده نكرد ولي خوب همينكه سالم و سلامت بوديم خدا رو شكر. بعد از سال تحويل و روبوسي .استراحت كرديم و براي عيد ديدني و شام رفتيم خونه عزيز فريده. روز دوم عيد ناهار رفتيم خونه مامان فرخ و بابا عباس روز سوم شام عمو مسعود دعوت كرد و رفتيم خونشون. روز چهارم شب رفتيم خونه عمه طلعت روز پنجم هم دايي محمد براي شام دعوتمون كرد. دو روزم رفتيم دستجرد پيش مادرجون و بعدم سه روزم با عمه مريم و خانوادش و عزيز رفتيم انزلي. سيزده به درهم خانواده عمه طلعت ناهار مهمان ما بودن. ...
14 فروردين 1396

جشن بالماسكه

امروز تو كيفت مهدكودك نامه گذاشته بود كه ميخوان جشن بالماسكه بگيرن و هر كسي يه لباس كارتوني داشته باشه.من و بابا هم رفتيم برات يه لباس بت من خريديم ولي همش مامان ميگفت كاش خودت بهم ميگفتي كه چه لباسي دوست داري.صبح لباس رو تنت كردم و بردمت مهد ولي خوب طبق معمول هيچي از جشن و اتفاقها نفهميدم فقط براي يه عكس از طرف الناز جون فرستاده شد.   ...
26 اسفند 1395

جشن ٤ شنبه سوري

امروز تو مهدكودك جشن ٤ شنبه سوري بود و كلي بچه ها توي مهدكودك فشفشه بازي كرده بودن و مربي ها هم كمك كرده بودن كه بچه ها از روي آتيش بپرن و توي كانال تلگرام هم الناز جون عكس ها رو فرستاده بود.بعدازظهر كه مامان مونا رفت دنبال پسرش كلي حالش گرفته شد از اينكه بچه ها همه چي رو تعريف ميكردن و خوشحاليشون رو ميتونستن بيان كنن ولي مامان مونا از هيچي خبر نداره.بازم خدا رو شكر كه درسته حرف نميزني ولي تنت سلامت هست.ولي خوب منم مادرم يه وقتايي اين موضوع خيلي ناراحتم ميكنه. ...
24 اسفند 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد