اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

بعد از حمام مردونه

پسر قشنگ ما هر شب با بابا محمدش ميره حموم و حسابي بابا با اينكه هر شب پسرمون حموم هست ميشورش وقتي گل پسرمون از حموم مياد بياد حسابي لپاش گل انداخته و قرمز شده و انقدرم بابا محمد روش آب داغ ميريزه كه وقتي مياد از حموم بيرون دلش يه ليوان آب خنك ميخواد. پسر قشنگم واقعا تو بهترين پدر دنيا رو داري.           ...
29 شهريور 1396

كاردستي

پسر قشنگمون به خاطر اينكه ميخواستيم از پوشك بگيريمش يك ماه مهد كودك نرفت و بعد از يكماه كه دوباره رفتن به مهد شروع شد كلي با جيغ و داد و گريه رفت تو كلاس.كلاس پسرمونم عوض شد و يه كلاس بالاتر رفت و امسال پيش بهار جون هست.مامان مونا كلي بعد أر تحويل پسرش اومد تو ماشين گريه كرد و انقدر بدنش يخ كرده بود كه تا نيم ساعت اصلا نميتونست رانندگي كنه.خلاصه وقتي مامان مونا اومد خونه ساعت به ساعت به مهد زنگ ميزد و حال پسرش رو ميپرسيد،تا اينكه با يه عكس از كانال تلگرام مهدكودك دلش شاد شد و خيالش راحت .پسرمون خيلي منظم و مرتب و آقا نشسته بود و داشت كاردستي درست ميكرد. ...
29 شهريور 1396

اولين جشن تولد ٤ سالگي

پسر عزيز و قشنگمون تولد ٤ سالگيت مبارك . امسال قرار بود براي پسرمون جشن تولد مفصل بگيريم كه متاسفانه دايي حجت فوت كرد و مهموني بهم خورد و چون بعد از چهلم هم محرم و ماه صفر هست قرار شد مهموني رو بعد از ايّام سوگواري برگزار كنيم. با مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله رفتيم شمال و روز تولدش هم براي پسرمون كيك و شمع خريدن و رفتيم كنار دريا يه جشن كوچولو براي پسرمون گرفتيم. پسرم اميدوارم هميشه تنت سلامت و لبت خندون باشه. ...
26 شهريور 1396

باز هم بستني

امروز بابا محمد رفت پسرمون رو از مهدكودك تحويل بگيره و توي راه برگشت هم با بابا محمد مهربون بستني خورده بودن و اومدن خونه. ...
26 شهريور 1396

خسته طوري

پسر قشنگ ما عاشق كباب و جوجه كباب مخصوصا بال و كتف هستش.امشب رفتيم بال و كتف بخوريم.از اونجايي كه پسرمون صبح زود بيدار شده بود و تو مهدكودك هم نخوابيده بود حسابي خسته بود و توي خواب و بيداري كتف ميخورد.نه دلش ميومد بخوابه نه دلش ميومد از خوردن منصرف بشه. ...
25 شهريور 1396

عصر جمعه

امروز صبح پسرمون با بابا محمدش رفتن گفتار درماني و بعدم اومدن خونه ناهار خورديم و خوابيديم.بعدازظهرم رفتيم دنبال خاله شيما و ٤ نفري براي شام رفتيم فشم.يه تخت كنار رودخونه انتخاب كرديم و شام خورديم .هوا خنك و عالي بود و پسرمون هم حسابي شامش رو خورد ...
25 شهريور 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد