اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

تابستان ٩٨

1398/6/2 18:04
نویسنده : ماماني
202 بازدید
اشتراک گذاری

تابستون داره كم كم تموم ميشه و امسال تابستون ما با همه تابستون ها فرق داشت، آخر هفته هاش ميرفتيم ويلا و هميشه هم مهمان داشتيم و خوشبختانه ميزبان هاي خوبي بوديم و هميشه سعي كرديم با همه مهمان هامون خوب رفتار كنيم و خدا رو شكر هم به خودمون خيلي خوش گذشت و هم به مهمان هامون. البته مهمان هامونم سنگ تموم گذاشتن و هر كسي هر كاري از دستش برميومد انجام ميداد و نميذاشتن مامان مونا خيلي خسته بشه

اميرعلي واقعا اينكه ميگن مهمون حبيب خداس راسته و هر مهموني بركتش رو با خودش مياره. و اينكه آدم سعي كنه دل همه رو شاد كنه واقعا خدا هم دل آدم رو شاد ميكنه

شما گل پسرمونم هم كلي با همه بهت خوش ميگذشت و كيف ميكردي،

بابا محمد هم برامون يه برنامه سفر عالي هم در نظر گرفت و يكهفته رفتيم آنتاليا، هميشه برنامه سفر به عهده بابا محمد هست و مامان مونا چون به انتخاب هتل بابا محمد ايمان داره هيچوقت هيچ دخالتي نميكنه

حتي اسم هتل رو هم از بابا نميپرسم چون دوست دارم با ديدن هتل سوپرايز بشم و قبلش تو اينترنت سرچ نكنم

خلاصه پرواز پنج شنبه ساعت ٤ صبح بود ، چهارشنبه ساعت ١٢ شب از خونه به سمت فرودگاه امام رسيديم و شما هم كلي خوشحال و شاد بودي ، چمدون ها رو تحويل داديم ديگه خيالت راحت شد و تو فرودگاه خوابيدي موقع پرواز مامان بيدارت كرد چون دوست داشتي سوار اتوبوس بشي و بعد هم هواپيما رو ببيني .مامان بهت ياد داده بود چون پرواز خارجي بود به مهمان دارها بگي hello. تا مهمان دار رو ديدي بهش گفتي hello. و اون خانومم كلي ذوق كرد و بوسيدت، خلاصه تو هواپيما كلي ذوق كردي و وقتي از رو زمين بلند شد ميخندي و دست ميزدي

يكساعتي بيدار بودي و بعد ديگه خوابت برد تا رسيديم دوباره مامان بيدارت كرد و سرحال رفتيم سمت هتل

هتل كه نگم بهشت.دوباره بابا سنگ تموم گذاشته بود همه چي عالي

اطاق رو ساعت ٢ تحويل ميدادن ولي پاسپورت ها رو ازمون گرفتن و پذيرشمون كردن و دست بندهاي مخصوص مهمانم بهمون دادن و مسافرت آغاز شد

اول رفتيم يه صبحانه مفصل و عالي خورديم و براي بچه ها هم يه قسمت مجزا درست كرده بودن و همه موادغذايي رو هم رو ميزي كه قد بچه ها برسه چيده بودن و كلي ميز و صندلي مخصوص بچه ها. چون شما هم علاقه داشتي اونجا بشيني من و بابا هم به نظرت احترام گذاشتيم و با اينكه رو اون صندلي ها برامون سخت بود نشستيم

بعد از صبحانه هم رفتيم رختكن هتل و لباساي شنا رو پوشيديم و رفتيم سمت استخر

تو هتل يه قسمت سرسره هاي بلند داشت كه اجازه نميدادن شما بريد ولي انقدر جيغ و داد كردي كه از مامان مونا رضايت گرفتن و يه دستبند آبي هم دستت كردن كه اگه خداي نكرده اتفاقي برات افتاد هتل ديگه مسئول نيست ، خلاصه كلي ذوق كردي و با بابا محمد هي رفتين بالا و سر خوردين پايين ديگه مامان موناي بيچاره رو هم كه ميترسيد مجبور كردي تا سوار بشه،

كار هر روز ما اين شده بود از صبح تا ساعت ٧ بعدازظهر تو استخر بوديم و ناهار و ميان وعده رو هم همونجا دم رستوران كنار استخر ميخورديم، هتل هم كه ٢٤ ساعته پذيرايي داشت، ساعت ٧ كه استخرها تعطيل ميشد ميرفتيم كافي شاپ كيك و چايي ميخورديم ديگه شما فقط يه اجازه يه ساعته به ما ميدادي تا بيايم تو اطاق دوش بگيريم و بريم رستوران شام بخوريم

ساعت ٩ ميرفتيم براي شام بعدم كه هتل براي بچه ها ميني ديسكو داشت و يه ساعتم با بچه ها ميرقصيدي ، بعدشم كه ميرفتي نيم ساعتم ماشين برقي كرايه ميكردي ، خلاصه من و بابا خسته و هلاك ساعت ١١ ميرفتيم تو اطاق و داستان جديد شروع ميشد ، اونم ديدن كارتن 😭😭😭😭. يه كانال بود كه ٢٤ ساعته كارتن بن تن ميداد، تا ساعت ١ شب هم بن تن ميديدي تا خوابت ميبرد،

ماشالله مادر تو اينهمه انرژي رو از كجا مياري؟ انشالله هميشه شاد و سلامت و پرانرژي باشي

يه روز از صبح تا ساعت ٦ بعدازظهر هم رفتيم پارك آبي و شهربازي

يه شبم كه رفتيم كنسرت بي نظير ابي، كلي رقصيدي و بالا و پايين پريدي

روز آخرم كه گريه كه همينجا بمونيم، خدا كنه اين عادتت كه هر جا ميري نميخواي برگردي و يا هر كي مياد خونمون موقع رفتن پشتش گريه ميكني از سرت بيوفته چون واقعا منو اذييت ميكنه

خلاصه سفر خوب و عالي اي بود و دست بابا محمد گل درد نكنه

الانم كه دارم اين پست رو ميذارم كاراي بعد از سفر و جمع و جوراش تموم شده و انشالله از فردا آماده بشم براي تداركات جشن تولد ٦ سالگي شما تاج سر

پسندها (7)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد