تابستان ٩٨
تابستون داره كم كم تموم ميشه و امسال تابستون ما با همه تابستون ها فرق داشت، آخر هفته هاش ميرفتيم ويلا و هميشه هم مهمان داشتيم و خوشبختانه ميزبان هاي خوبي بوديم و هميشه سعي كرديم با همه مهمان هامون خوب رفتار كنيم و خدا رو شكر هم به خودمون خيلي خوش گذشت و هم به مهمان هامون. البته مهمان هامونم سنگ تموم گذاشتن و هر كسي هر كاري از دستش برميومد انجام ميداد و نميذاشتن مامان مونا خيلي خسته بشه
اميرعلي واقعا اينكه ميگن مهمون حبيب خداس راسته و هر مهموني بركتش رو با خودش مياره. و اينكه آدم سعي كنه دل همه رو شاد كنه واقعا خدا هم دل آدم رو شاد ميكنه
شما گل پسرمونم هم كلي با همه بهت خوش ميگذشت و كيف ميكردي،
بابا محمد هم برامون يه برنامه سفر عالي هم در نظر گرفت و يكهفته رفتيم آنتاليا، هميشه برنامه سفر به عهده بابا محمد هست و مامان مونا چون به انتخاب هتل بابا محمد ايمان داره هيچوقت هيچ دخالتي نميكنه
حتي اسم هتل رو هم از بابا نميپرسم چون دوست دارم با ديدن هتل سوپرايز بشم و قبلش تو اينترنت سرچ نكنم
خلاصه پرواز پنج شنبه ساعت ٤ صبح بود ، چهارشنبه ساعت ١٢ شب از خونه به سمت فرودگاه امام رسيديم و شما هم كلي خوشحال و شاد بودي ، چمدون ها رو تحويل داديم ديگه خيالت راحت شد و تو فرودگاه خوابيدي موقع پرواز مامان بيدارت كرد چون دوست داشتي سوار اتوبوس بشي و بعد هم هواپيما رو ببيني .مامان بهت ياد داده بود چون پرواز خارجي بود به مهمان دارها بگي hello. تا مهمان دار رو ديدي بهش گفتي hello. و اون خانومم كلي ذوق كرد و بوسيدت، خلاصه تو هواپيما كلي ذوق كردي و وقتي از رو زمين بلند شد ميخندي و دست ميزدي
يكساعتي بيدار بودي و بعد ديگه خوابت برد تا رسيديم دوباره مامان بيدارت كرد و سرحال رفتيم سمت هتل
هتل كه نگم بهشت.دوباره بابا سنگ تموم گذاشته بود همه چي عالي
اطاق رو ساعت ٢ تحويل ميدادن ولي پاسپورت ها رو ازمون گرفتن و پذيرشمون كردن و دست بندهاي مخصوص مهمانم بهمون دادن و مسافرت آغاز شد
اول رفتيم يه صبحانه مفصل و عالي خورديم و براي بچه ها هم يه قسمت مجزا درست كرده بودن و همه موادغذايي رو هم رو ميزي كه قد بچه ها برسه چيده بودن و كلي ميز و صندلي مخصوص بچه ها. چون شما هم علاقه داشتي اونجا بشيني من و بابا هم به نظرت احترام گذاشتيم و با اينكه رو اون صندلي ها برامون سخت بود نشستيم
بعد از صبحانه هم رفتيم رختكن هتل و لباساي شنا رو پوشيديم و رفتيم سمت استخر
تو هتل يه قسمت سرسره هاي بلند داشت كه اجازه نميدادن شما بريد ولي انقدر جيغ و داد كردي كه از مامان مونا رضايت گرفتن و يه دستبند آبي هم دستت كردن كه اگه خداي نكرده اتفاقي برات افتاد هتل ديگه مسئول نيست ، خلاصه كلي ذوق كردي و با بابا محمد هي رفتين بالا و سر خوردين پايين ديگه مامان موناي بيچاره رو هم كه ميترسيد مجبور كردي تا سوار بشه،
كار هر روز ما اين شده بود از صبح تا ساعت ٧ بعدازظهر تو استخر بوديم و ناهار و ميان وعده رو هم همونجا دم رستوران كنار استخر ميخورديم، هتل هم كه ٢٤ ساعته پذيرايي داشت، ساعت ٧ كه استخرها تعطيل ميشد ميرفتيم كافي شاپ كيك و چايي ميخورديم ديگه شما فقط يه اجازه يه ساعته به ما ميدادي تا بيايم تو اطاق دوش بگيريم و بريم رستوران شام بخوريم
ساعت ٩ ميرفتيم براي شام بعدم كه هتل براي بچه ها ميني ديسكو داشت و يه ساعتم با بچه ها ميرقصيدي ، بعدشم كه ميرفتي نيم ساعتم ماشين برقي كرايه ميكردي ، خلاصه من و بابا خسته و هلاك ساعت ١١ ميرفتيم تو اطاق و داستان جديد شروع ميشد ، اونم ديدن كارتن 😭😭😭😭. يه كانال بود كه ٢٤ ساعته كارتن بن تن ميداد، تا ساعت ١ شب هم بن تن ميديدي تا خوابت ميبرد،
ماشالله مادر تو اينهمه انرژي رو از كجا مياري؟ انشالله هميشه شاد و سلامت و پرانرژي باشي
يه روز از صبح تا ساعت ٦ بعدازظهر هم رفتيم پارك آبي و شهربازي
يه شبم كه رفتيم كنسرت بي نظير ابي، كلي رقصيدي و بالا و پايين پريدي
روز آخرم كه گريه كه همينجا بمونيم، خدا كنه اين عادتت كه هر جا ميري نميخواي برگردي و يا هر كي مياد خونمون موقع رفتن پشتش گريه ميكني از سرت بيوفته چون واقعا منو اذييت ميكنه
خلاصه سفر خوب و عالي اي بود و دست بابا محمد گل درد نكنه
الانم كه دارم اين پست رو ميذارم كاراي بعد از سفر و جمع و جوراش تموم شده و انشالله از فردا آماده بشم براي تداركات جشن تولد ٦ سالگي شما تاج سر








تابستان ٩٨ 





