اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

فقط امر كن عزيز جان

آقا پسر گل ما هر روز بعدازظهر كه مهد تعطيل ميشه خيلي خوشش نمياد كه مستقيم بياد خونه يه روز دلش ميخواد بره فروشگاه ياس و پله برقي بازي كنه و بعدم يه اسباب بازي و كيك يزدي بخره و يه سن ايچ هم بخوره آخرم همه ذوقش اينه كه رسيد خريد رو ببره دم در بده به مسئول مربوطه كه مهر بزنه بعدم بياد كارت و پول پاركينگ رو بده ، يه روز دلش ميخواد بره سوپر ماركت دوغ و چيپس بخره بعدم بره ميوه فروشي يه خيار بشينه پشت صندوق بخره و بعدم بره نانوايي نون بخره شاطر هم هميشه بهش شكلات ميده و كلي پسرمون رو تحويل ميگيره. يه روزم كه درخواست سرزمين عجائب داره، خلاصه مامان مونا و بابا محمدم با حوصله فراوان گوش به فرمان پسر عزيزشون هستن   ...
4 بهمن 1396

تعطيلي شاد

امروز بعدازظهر سه نفري رفتيم سرزمين عجائب و كلي خوش گذرونديم بعدم شام رفتيم رستوران اركيده،                           ...
24 دی 1396

استخر هر هفته

پسر گل و عزيزمون هر هفته شنبه ها با بابامحمدش ميره استخر و كلي بازي و شنا ميكنه، اين هفته دايي محمدامينم باهاشون رفته بود، عشق مامان و بابا ياد گرفته بدون بازو بند پا دوچرخه بزنه و روي آب بخوابه، فدات بشم قندعسل خونه،                   ...
9 دی 1396

شهر لي لي پوتها

يكي از دوستاي بابا محمد پيشنهاد داده بود تا پسرمون رو براي بازي ببريم شهر لي لي پوتها امروز بعدازظهر كه بابا از سركار اومد سه نفري اول رفتيم فروشگاه آديداس براي تولد آرمان كادو كتوني خريديم بعدم رفتم شهر لي لي پوتها، جاي بامزه اي بود و غرفه هاي نجاري و آشپزي و بيمارستان و سوپر ماركت داشت، كه پسرمون تو غرفه سوپرماركت صندوق دار شده بود، يه پل معلقم بود كه پسرمون خيلي دلش ميخواست بره روش ولي به خاطر سنش اجازه نميدادن بعد كه علاقه اميرعلي رو ديدن يه آقايي كمكش كرد و روي پل همراهيش كرد، پسر قند عسلمون هم كاملا شجاع و مسلط روي پل راه ميرفت كه خود اون آقا تعجب كرده بود، كلي پسر گلمون اونجا بازي كرد و خوش گذروند و شام هم رفتيم رستوران، اميدوارم ...
1 دی 1396

صوت درماني

خانوم دكتر ايستكي تشخصيص دادن كه براي بهتر حرف زدن پسرمون بايد دوره صوت درماني رو بگذرونه، هفته اي ٤ روز بعدازظهرا بايد ميرفتيم مركز و پسرم يه دو ساعت يه گوشي ميذاشت و آهنگهاي مخصوص گوش ميداد و بازي ميكرد، اين تايم براي اميرعلي زياد و خسته كننده بود و چون توي كلاس هم بچه هاي بزرگتري بودن حوصلش سر ميرفت و دلش ميخواست گوشي رو برداره و وقتي ما براي گذاشتن گوشي مقاومت ميكرديم خوب گريه و بي تابي ميكرد، خلاصه يه روز كه بابا عباس باهامون اومده بود وضعيت بد من و اميرعلي رو اونجا ديد به خانوم دكتر پشنهاد داد كه ما دستگاه رو اجاره كنيم و توي خونه اينكار رو انجام بديم كه خدا رو شكر دكتر قبول كرد، توي خونه خيلي راحت بوديم خيلي كه نه ولي خوب بود و بعد...
1 دی 1396

يلداي ٩٦

پسر عزيزم يلدات مبارك امسال مهدكودك براي جشن يلدا گفته بود كه بچه ها روز جشن لباس مخصوص يلدا تنشون كنن، مامان مونا هم بعد از كلي گشت و گذار و سرچ كردن تو اينترنت به لباس هندوانه قشنگ برات خريد و روز جشن تنت كردي ،           ...
1 دی 1396

جشن تولد ٤ سالگي

بالاخره تولد ٤ سالگي پسرم با سه ماه تاخير برگذار شد، يه مهموني مفصل با مهموناي عزيزمون و كلي بزن و برقص و شادي اونشبم پسرم حسابي گل و خوش اخلاق بود و كلي هم از ديدن dj خوشحال شد شب خيلي خوبي بود و مامان فرخ و عزيز فريده هم كلي كمك مامان مونا كردن، پسرم بعد از كلي بازي و شادي تو همون سر و صدا ساعت ١٠ خوابيد، خيلي مامان مونا براي برگذاري اين مهموني كار و بدو بدو كرد ولي ارزش شاد بودن پسرم رو تو اون شب داشت، با تمام وجود من و بابا محمد دوستت داريم،                           ...
24 آذر 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد