اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

نبض زندگي

چند روز با مامان فرخ و باباعباس

مامان مونا براي اينكه تو كاهش وزنش موفق بشه تصميم گرفت تو معدش بالون بذاره سه شنبه ظهر وقت داشتم و قرار شد بابا عباس از مهد كودك ببرتت خونشون و شب اونجا بموني خلاصه مامان سه شنبه و چهارشنبه خيلي بدي رو گذروند و چهارشنبه شب اومدم خونه مامان فرخ پيشت كه چون توی دستم آنژوكت بود كلي ناراحت شدي و مدام تو بغلم بودي آخر شب با خاله شيما برگشتيم خونه و خاله پنج شنبه صبح بيدار شد و بهت صبحانه داد و ناهارت رو زود درست كرد تا قبل از كلاس بخوري و با بابا محمد بري كلاس از كلاس كه برگشتي دوباره مامان فرخ و بابا عباس اومدن دنبالت بردنت خونه خودشون و مامان و بابا هم خونه موندن ديگه جمعه شب واقعا دلم تنگ شده بود و دلم ميخواست بغلم بخوابي با بابا م...
2 دی 1398

كنسرت بهنام باني

امشب رو خيلي عالي گذرونديم. مدت ها بود ازمون خواسته بودي تا كنسرت بهنام باني بريم و بالاخره بابامحمد تا فهميد كنسرت ١٨ آذر برگذار ميشه سريع براي ٧ نفر بليط گرفته بود،  امشب با مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله رفتيم كنسرت و شما هم با ديدن بهنام باني كلي دست زدي و ذوق كردي، تقريبا تمام شعرهاشم بلد بودي و با بهنام باني هم صدايي كردي بعد از كنسرتم همه با هم رفتيم شام خورديم  شب خوبي بود و كلي خوش گذشت و انرژي گرفتيم   ...
18 آذر 1398

روزهاي من و تو

بعد از كلاس و مهد هميشه دلت ميخواد يه جايي بري و زود خونه برنگرديم با هم براي بعدازظهرهات برنامه ريزي كردم و قرار شد شنبه ها بعد از كلاس پيانو با بابا محمد سرزمين عجائب و كلبه بازي و خنده ميري يكشنبه ها با هم رستوران جيليز و ويليز ميريم و مرغ سوخاري سفارش ميدي دوشنبه ها كافي شاپ گل يخ ميريم و بستني ميخوري سه شنبه ها بعد از مهد با هم ميريم خونه مامان فرخ و بابا عباس و يه سه شنبه تو ماهم ميريم تأتر كودكان چهارشنبه ها هم با هم فروشگاه ياس ميريم و اسباب بازي ميخري پنج شنبه ها هم چون كلاست ساعت ٢ هست به خاطر ترافيك ساعت ١ از خونه بيرون ميريم و بابا محمدم مياد خونه برامون سبزي پلو با ماهي خوشمزه درست ميكنه تا كلاس شما تموم بشه...
16 آذر 1398

سالگرد ازدواج مامان و بابا

امشب سالگرد ازدواج مامان و بابا بود، هوا هم مثل روز عروسي مامان و بابا باروني و سرد بود،  بابا صبح به مامان زنگ گفت بعدازظهر خودش ميره مهد دنبالت، وقتي اومدين خونه دوتا مرداي عزيز زندگي من دست پر اومده بوديد يه دسته گل قسنگ شما بهم هديه دادي و بوسم كردي و گفتي مامان ازدواجت مبارك 😘😘😂😂😂 بابا محمدم كه كيك خريده بود و يه كادوي خيلي خيلي خيلي ويژه و خاص بهم داد،  بعد از شامم كه مامان فرخ و بابا عباس و خاله شيما سوپرايزمون كردن و اومدن خونمون، انشالله ساليان سال من و بابا و شما با هم خوش و خرم در كنار هم باشيم و روزي برسه كه من و بابا براي تبريك سالگرد ازدواجت بيام خونت. البته خدا كنه بامعرفت باشيم و در حالي كه حتما اينرو...
12 آذر 1398

عزيز سفر كرده

مامان بزرگ خدا بيامرزم هميشه ميگفت فاصله بين خنده و گريه فقط يه بند انگشت هست بعد از كلي خوشگذروني تو كيش به محض رسيدن فهميديم حال دايي كامبيز ( دايي بابا محمد) وخيم شده ، بنده خدا يك سال با مريضي دست و پنجه نرم ميكرد ديروز دايي كامبيز فوت كرد و كلي همه ما رو ناراحت و غصه دار كرد روحش شاد ،
27 آبان 1398

سفر خوب خانوادگي

يه مسافرت عالي سه روزه با عزيز و عمه مريم و خانوادش و عمو مسعود و خانوادش رفتيم كيش چند روز قبل از سفر بابا محمد اومد خونه و گفت بليط هواپيما و رزو هتل انجام شد و سه شنبه عازم هستيم تا شما اسم مسافرت اومد سريع گفتي من چمدون ميخوام و طبق معمول بابا محمد سريع در برابر خواستت تسليم شد و گفت لباس بپوش با هم بريم منوچهري ، دو تايي با هم رفتيد و يه چمدون مينيون خريده بوديد و بابا گفت دو بار از سر تا ته خيابون منوچهري رو با چمدونت دور زدي و به همه هم ميگفتي چمدون خريدم خونه هم اومدي توش اسباب بازي گذاشتي و خلاصه تا روز سفر هر جا رفتيم چمدونتم با خودت ميبردي سه شنبه ظهر پرواز داشتيم از صبح بلند شدين و كارا رو انجام داديم و رفتيم فرودگاه ...
27 آبان 1398

آخر هفته خوب پسرم

اينفهته به خاطر اينكه مامان مونا حالش خيلي بد بود نتونستيم بريم كيلان ترسيديم اونجا حال مامان بدتر بشه و دسترسي به دكتر و بيمارستانم نداشتيم پنج شنبه كه صبح از خواب بيدار شدي ذوق و شوق اينو داشتي كه ناهار بخوريم و بريم كيلان تا بعدازظهرم صبر كردي ديگه باورت شد كيلاني در كار نيست و حسابي هم حوصلت سر رفته بود بهانه خونه مامان فرخ رو گرفتي ديگه بابا گفت بذار ببرمش تا بهت گفتم ميخواي بابا ببرتت خونه مامان فرخ سريع آماده شدي و لباس تو خونه براي خودت برداشتي مسواك و خميردندون و سجاده نماز مامان رو ( اينم از وسايل جديدت شده كه يكهفتس با خودت ميبري مهد ) برداشتي و گفتي من ميرم شبم بغل مامان فرخ ميخوابم تو پله ها هم عمر علي رو ديده بودي ا...
4 آبان 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد