اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

نبض زندگي

تولد مامان مونا

روز تولد مامان مونا بابامحمد با یه دسته گل خیلی خوشگل و دو تا عطر مورد علاقه مامان موناکه یکی از طرف خودش بود و یکی از هم از طرف پسر گلم و یک کتونی آدیداس اومد خونه بعد از تبریک و روبوسی و باز کردن کادوها و سوپرایز شدن مامان مونا با هم نهار خوردیم بعد هم مامان مونا باید میرفت دکتر و با زندایی مینا هم قرار داشت که اول با هم بریم خیاطی بعد هم برای خرید پارچه بریم تجریش بعد از تموم شدن کارها به اصرار مامان مونا رفتیم دنبال امیرسامان و سه تایی اومدیم خونه .کلی با دیدن امیرسامان خوشحال شدی و ذوق کردی و باهم بازی کردین . مامان فرخ و بابا عباس و خاله شیما و دایی محمد امین هم برای شام اومدن خونمون و تولد مامان مونا رو جشن گرفتیم و مامان مونا صاحب کا...
20 خرداد 1394

پارک بانوان

این هفته قرار شد بریم پارک بانوان (بهشت مادران ) ساعت 10 صبح جلوی درب ورودی قرار داشتیم بعد ازاینکه همه اومدن به اتفاق خاله گلناز یه جای مسطح پیدا کردیم و نشستیم .اول خاله گلناز شعر علی بابا رو خوند و خودمونو معرفی کردیم بعد یه عالمه رنگای خوراکی رو با آب مخلوط کرده بود با قلمو داد دست بچه ها و گفت بذارید بچه ها هر کاری دلشون خواست بکنن خلاصه به یه چشم بهم زدن پارک تبدیل شد به میدون جنگ با رنگا .بچه ها به هم رنگ میپاشیدن همدیگر رو رنگ میکردن مامانا هم بدتر از بچه ها . بعد از رنگ بازی نوبت گل بازی شد که این دفعه بهم گل میپاشیدن البته بچه های بزرگتر با گلا آدم و مار و چیزای دیگه درست کردن منظور از بچه های بزرگتر مامان مونا و خاله  سارا و ...
18 خرداد 1394

روزای بد

مامان مونا به خاطر اینکه دیگه شما خیلی به شیر خوردن وابسته شده بودی تصمیم گرفت که شما رو ترک بده چون اگه صبر میکردم تا دوسالگیت تموم بشه وابستگیت بیشتر میشد و گرفتنت از شیر سختر .بعد از کلی تحقیق و مطالعه تصمیم بر این شد مثل قدیمترها که به نظرم منطقی تر میومد این کار رو انجام بدم . روز اول خیلی بهانه نگرفتی انگار تو شوک بودی ولی هر روزکه میگذشت بجای اینکه بهتر بشی بدتر شدی دیگه همون 4 ساعتی رو که شبا میخوابیدی بهانه میگرفتی و گریه میکردی دیگه رسما خواب بی خواب .به مامان مونا خیلی سخت گذشت چون هم بهانه گیریات خستم کرده بود و هم اعصابم به خاطراینکه میومدی و به زبون بی زبونی بهم التماس میکردی خورد شده بود .خلاصه با کلی کش مکش این کار با موفقییت...
16 خرداد 1394

تولد خاله شیما

امروز تولد خاله شیما بود مامان فرخ زنگ زد که سر راه از قنادی ناتالی کیک بخریم و برای شام بریم خونشون .وقتی رفتیم قنادی دیدیم یه یخچال کیک های خوشگل با مدلها و طرحهای مختلف گذاشته بودند .خاله شیما امسال یه کیک خیلی خوشگل و بامزه نصیبش شد که با کیکهای ساده هر سالش فرق کرد.و اما................ بابا محمد احساس کرده بود وقتی شما کنار یخچال ایستاده بودی صدای دگمه خاموش و روشن یخچال اومد و شک کرده بود جریان رو به فروشنده گفتیم و کاشف به عمل اومد که جنابعالی یخچال رو خاموش کرده بودید خدا رو شکر بابا محمد فهمیده بود وگرنه تمام کیک بستنیها خراب میشدن با اینکه کارت خیلی بد بود ولی من و بابا محمد کلی خندیدیم .چون پسرم خیلی کوچیکه میشه اسم این کارشو گ...
14 خرداد 1394

مسافرت بهاری

خاله شیما چون امسال تابستون نمیتونست مرخصی بگیره به خاطر همین تصمیم گرفتیم امسال بهار بریم شمال. با مامان فرخ و باباعباس و دایی محمدامین و مادرجون ( مامان بزرگ مامان مونا ) رفتیم نمک آبرود یه جای خیلی شیک و تمیز برای سه شب گرفتیم . هوا هم عالی و خنک بود اصلا شرجی نبود و پسرم برای اولین بار سوار تلکابین شد انقدر خوب و آقا بغل دایی محمد امین نشسته بود و با تعجب پایین دره رو نگاه میکرد که ما نفهمیدیم شوکه شده بود یا داشت لذت میبرد . سه روز خیلی خوب رو گذروندیم و کلی به همه خوش گذشت .امیدوارم سایه بزرگترها همیشه بالا سرمون سالم و سلامت باشه و تو از در کنار بودن با مامان بزرگ و بابابزرگت لذت ببری.        ...
25 ارديبهشت 1394

خونه مادرجون

با مامان فرخ و باباعباس تصمیم گرفتیم بریم دستجرد خونه مادرجون ( مامان بزرگ مامان مونا) صبح زود راه افتادیم و اول رفتیم قم سرخاک بابا حاجی ( بابا بزرک مامان مونا)که ایکاش الان پیشمون بود و خوشبخت شدن منو مامان شدن منو پسرگل منو میدید حیف که خیلی زود از پیشمون رفت و ما رو ترک کرد یاد اون روزای خوبی که بود بخیر یاد خنده های دلنشینش بخیر یاد دورهم بودنهایی که به خاطر وجود بابا حاجی بود بخیر خدا رحمتش کنه . وقتی رسیدیم دستجرد هوا عالی و خنک و تمیز بود شبا ستاره ها رو میشد تو آسمون شمرد و پسرمم که چشمش افتاد به حیاط بزرگ و کلی کیف کرد و بهش خوش گذشت .دو شب خونه مادرجون مهمانش بودیم و خوش گذشت. امیدوارم سلامت باشه .
23 ارديبهشت 1394

خوشحالم كه با تو مادر شدم .........

عزیزترینم,فرزندم من مادرت هستم... من با عشق, با اختیار, با اگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد, من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد... من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود... تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد... من نه بهشت می خواهم نه اسمان و نه زمین ... بهشت من زمین من و زندگیم نفس های ارام کودکی توست که در اغوشم رویای پروانه ارزوهایت را میبینی... من مادرم ...
21 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد