اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

نبض زندگي

آتلیه عکاسی

امروز ساعت 6 بعدازظهر وقت آتلیه داشتیم تا برای دومین سال تولد پسرم عکس بندازیم روزی که مامان مونا زنگ زد وقت بگیره خانم منشی تاکید اساسی داشت که چون سره ما خیلی شلوغه شما حتما حتما راس ساعت اینجا باشید خلاصه ما هم به احترام حرف ایشون سر ساعت آتلیه بودیم که خانم فتو یک ساعت دیر اومدن و مشتری هم اونجا نبود خلاصه پسر ما یک ساعت اونجا بازی کرد و محیط کاملا براش یکنواخت و خسته کننده شد تا بالاخره خانم فتو از راه رسیدن و با یه کلمه ببخشید شروع به کار کردن که پسر گل من فقط سه تا عکس اول رو همکاری کرد بعد دیگه خسته شد و تحت هیچ شرایطی حاضر به ایستادن جلوی دوربین نبود . مامان مونا به خاطر تاخیر این خانوم اعتراض کرد که  وقت ما گرفته شد فقط یه کلم...
29 آبان 1394

رستوران کیدز لند

امروز قرار بود با خاله سارا و آدرین برای نهار و بازی بریم رستوران. ساعت 11 بابامحمد اومد دنبالمون که تا ساعت 11:30 قرار داشتیم ما رو تا رستوران ببره میدون صنعت که رسیدیم خاله سارا زنگ زد و گفت آدرین تو ماشین حالش بد شده نمیتونن ببیاین ما که تقریبا نزدیکای رستوران بودیم تصمیم گرفتیم سه نفری با هم بریم . رستوران کیدزلند یه فضای بزرگی بود با دیوارها و میز و صندلیهای رنگ و واررنگ و یه عالمه اسباب بازیهای خوشگل و استخر توپ و تاپ و سرسره و ماشین و......پسرگلم دو ساعت اونجا با مامان و باباش بازی کرد و بعد از خوردن نهار برگشتیم خونه روز خوبی بود و خوش گذشت . باز جای شکرش باقیه که با وجود هوای بد تهران که اکثر روزای سال آلودس مخصوصا تو فصل پاییز و زم...
20 آبان 1394

حمام رنگی

من و پسرم امروز یه حمام مفرح و دلچسب رفتیم . پسرم امروز تو حمام با رنگ انگشتی که عمومسعود وزن عمو ساناز براش خریده بودن خودشو مامانشو و کاشیهای حمام رو رنگ کرد و تقریبا یک ساعت با رنگها بازی کردیم و کلی هم با هم خندیدیم بعدم مامان مونا انار دون کرده بود با پسرم خوردیم و بعد هم با کمک همدیگه حمام رو شستیم خیلیییییییییییییییی خوش گذشت . برای نهار  هم لوبیا پلو غذای مورد علاقه امیرعلی رو داشتیم بعد از خوردن غذا پسرم از خستگی سه ساعت خوابید و بیچاره مامان مونا چون آقا پسرش تا 2 بامداد بیدار بود و آخرم با کلی کلنجار رفتن و قصه خوندن و کتاب خوندن پسرگلم خوابید. امیرعلی تو نفسی عشقی همه دلخوشی من تو زندگیمی . ...
10 آبان 1394

خونه عمه مریم گل

به خاطر شکستن دست مامان مونا عمه مریم زنگ زد برای اینکه حال و هوامون عوض بشه بریم خونشون تا پسرم هم با بچه ها بازی کنه . چهارشنبه بابا محمد از سرکار زود اومد خونه و بعد از خوردن نهار رفتیم سمت خونه عمه مریم خوشبختانه اصلا ترافیک نبود و راحت رسیدیم .به محض ورود آتیش سوزوندن سه تا پسرای شیطون امیرعلی و آرمان و آرمین شروع شد. پنج شنبه بعدازظهرم همه با هم رفتیم جاده چالوس و شام خوردیم و برگشتیم تهران . عمه مریم گل و عمو امیر مهربون دستتون  درد نکنه واقعا تو این دو روز زحمت کشیدید. ...
2 مهر 1394

نانوای با ذوق

امروز پسرم با بابا محمد رفته بود خونه عزیز فریده تا مامان مونا با خیال راحت خونه تکونی بکنه . بعدم با عزیز فریده رفته بوده نانوایی که آقای شاطر با ذوق و مهربون یه نون شکل قلب برای پسرم پخته بوده و بهش داده بوده دستش درد نکنه. بابا محمد میگفت پسرمون کلی با عمو مسعود مهربونش بازی کرده و حسابی شیطونی کرده و حتما هم بهش کلی خوش گذشته . خوشحالم که همه دوستت دارن و خیلی هم باهات مهربونن . ...
13 شهريور 1394

خونه عمومسعود

امروز رفته بودیم خونه عزیز فریده و عمو مسعود هم اومد پیشمون وقتی میخواست بره خونشون پسرم پشتش گریه کرد و عمو هم با خودش پسرمون رو برد خونش و اونجا پسر ورزشکارمون تردمیل بازی کرده بود . ...
26 مرداد 1394

عروسی

امشب عروسی دعوت داشتیم و پسرم با باباش رفت قسمت آقایون وای اومده  بود تو حیاط و میخواسته بره تو استخر و شنا کنه . بابا محدم مجبور شده بود بره تو ماشین تا پسرمون اونجا کارتن باب اسفنجی ببینه . ...
14 مرداد 1394

باغ وحش

امروز بعدازظهر مامان مونا داشت تو تلگرام با آرمان چت میکرد که آرمان گفت خونه هستن و حوصلشونم خیلی سر رفته مامان مونا هم زنگ زد به عمه مریم که بچه ها رو ببریم باغ وحش . خلاصه ساعت 4 بعد ازظهر همه جلوی درب باغ وحش بودیم . که البته متاسفانه انقدر محیط باغ وحش کثیف بود و بوی بد میداد و بیچاره حیووناهم هم توی قفسای خیلی کثیف و بدون هیچ رسیدگی زندگی میکردن . خلاصه آقا پسرای ما امیرعلی و آرمان و آرمین به همه چیز توجه کردن به جز به حیوانات . آرمان و آرمین که رفتن سراغ بازیهای کامپیوتری و امیرعلی هم که مدام برخلاف جهت ما سرشو مینداخت پایین و راه میرفت. خدا قبول کنه فقط سه تایی یه یک دقیقه ای جلوی قفس میمونا ایستادن و تماشا کردن .کلی هم سه تایی تو است...
2 مرداد 1394

روزای بد

مامان مونا به خاطر اینکه دیگه شما خیلی به شیر خوردن وابسته شده بودی تصمیم گرفت که شما رو ترک بده چون اگه صبر میکردم تا دوسالگیت تموم بشه وابستگیت بیشتر میشد و گرفتنت از شیر سختر .بعد از کلی تحقیق و مطالعه تصمیم بر این شد مثل قدیمترها که به نظرم منطقی تر میومد این کار رو انجام بدم . روز اول خیلی بهانه نگرفتی انگار تو شوک بودی ولی هر روزکه میگذشت بجای اینکه بهتر بشی بدتر شدی دیگه همون 4 ساعتی رو که شبا میخوابیدی بهانه میگرفتی و گریه میکردی دیگه رسما خواب بی خواب .به مامان مونا خیلی سخت گذشت چون هم بهانه گیریات خستم کرده بود و هم اعصابم به خاطراینکه میومدی و به زبون بی زبونی بهم التماس میکردی خورد شده بود .خلاصه با کلی کش مکش این کار با موفقییت...
16 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد