اميرعلي عزيز مااميرعلي عزيز ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

نبض زندگي

روز پرستار

امروز الهام جون تو كلاس گفته بود كه روز پرستار هست و شغل پرستاري رو براتون توضيح داده بود، مامان كه اومد دنبالت سريع گفتي امروز روز پرستاره.  منم تو ماشين بهت گفتم اميرعلي ميدونستي مامان فرخم پرستار بوده و تو بيمارستان كار ميكرده تا اينو گفتم سريع گفتي پس بريم گل بخريم و بريم خونشون ، الهي قربون احساس قشنگت بشم، با هم رفتيم يه دسته گل مامان مونا گرفت و شما هم يه شاخه گل قرمز برداشتي داده به آقاي گل فروش برات درست كنه،  چند شب پيش خونه مامان فرخ بوديم بهش گفتي پيتزا ميخوام مامان فرخم فريزرش رو باز كرد بهت نشون داد كه مواد پيتزا نداره و گفت دفعه ديگه بياي برات درست ميكنم يه دفعه از گل فروشي كه اومدي بيرون گفتي بريم مواد پيتز...
11 دی 1398

لوحه نويسي

الهي فداي لوحه نوشتنت بشم ، پسر مرتب و خوشخط من اوايل اصلا همكاري نميكردي تا لوحه هات رو بنويسي ولي الهام جون به مامان گفت اصلا تو خونه بهت فشار نيارم و خودش تو كلاس باهات تمرين ميكنه، با زحمات الهام جون و همكاري خودت ديگه الان خيلي قشنگ و مرتب هم لوحه نويسي ميكني هم عدد نويسي، تو خونه هم به من ميگي پيشم نشين ميري تو اطاقت لوحه هات رو تمد تند مينويسي و مياي نشون مامان و بابا ميدي عاشقتم ، عشق قشنگم ...
11 دی 1398

گريه مامان مونا

امروز بعد از مدت ها دوباره اشك مامان رو دراوردي، دقيقا وقتي ٢ سال و ٦ ماهت بود مامان مهدكودك ثبت نامت كرد، يه هفته اول كه خوب با هم ميرفتيم سر كلاس و سه ساعت ميمونديم ، هفته دوم شما داخل كلاس بودي و منم دم در كلاس ميشستم، هفته سوم شما سر كلاس بودي و منم بيرون كلاس، اين روال مهدكودك بود تا بچه ها اضطراب جدايي از مادر نگيرن، با همه اين ملاحظات بازم صبح كه از خونه ميخواستيم بريم گريه ميكردي، از هفته چهارم طبق قانون مهد بايد ميذاشتمت و ميومدم، امان از لحظه جدايي كه خون به دلم ميكردي و مامان مونا وقتي تحويلت ميداد ميومد تو ماشين زار زار گريه ميكرد و عين سه ساعت رو جلوي مهد تو ماشين مينشست تا ديگه كم كم عادت كردي و تمام وقت مهدكودك ...
7 دی 1398

خودت رو راحت كن

پسرم ، كم محلي، بي اهميتي نسبت به خيلي حرف ها و حركات رو سر لوحه زندگيت قرار بده، به همه احترام بذار و همه رو دوست داشته باش، بذار هر كي هر جوري دوست داره در موردت فكر كنه.  وقتت رو براي هر آدمي صرف نكن و حرفت رو به هر آدمي نزن يه لبخند به همه آدمهايي كه توهم خوب بودن و مهربون بودن دارن بزن و ازشون بگذر، اينجوري راحت تري ، 
3 دی 1398

چند روز با مامان فرخ و باباعباس

مامان مونا براي اينكه تو كاهش وزنش موفق بشه تصميم گرفت تو معدش بالون بذاره سه شنبه ظهر وقت داشتم و قرار شد بابا عباس از مهد كودك ببرتت خونشون و شب اونجا بموني خلاصه مامان سه شنبه و چهارشنبه خيلي بدي رو گذروند و چهارشنبه شب اومدم خونه مامان فرخ پيشت كه چون توی دستم آنژوكت بود كلي ناراحت شدي و مدام تو بغلم بودي آخر شب با خاله شيما برگشتيم خونه و خاله پنج شنبه صبح بيدار شد و بهت صبحانه داد و ناهارت رو زود درست كرد تا قبل از كلاس بخوري و با بابا محمد بري كلاس از كلاس كه برگشتي دوباره مامان فرخ و بابا عباس اومدن دنبالت بردنت خونه خودشون و مامان و بابا هم خونه موندن ديگه جمعه شب واقعا دلم تنگ شده بود و دلم ميخواست بغلم بخوابي با بابا م...
2 دی 1398

كنسرت بهنام باني

امشب رو خيلي عالي گذرونديم. مدت ها بود ازمون خواسته بودي تا كنسرت بهنام باني بريم و بالاخره بابامحمد تا فهميد كنسرت ١٨ آذر برگذار ميشه سريع براي ٧ نفر بليط گرفته بود،  امشب با مامان فرخ و بابا عباس و دايي و خاله رفتيم كنسرت و شما هم با ديدن بهنام باني كلي دست زدي و ذوق كردي، تقريبا تمام شعرهاشم بلد بودي و با بهنام باني هم صدايي كردي بعد از كنسرتم همه با هم رفتيم شام خورديم  شب خوبي بود و كلي خوش گذشت و انرژي گرفتيم   ...
18 آذر 1398

روزهاي من و تو

بعد از كلاس و مهد هميشه دلت ميخواد يه جايي بري و زود خونه برنگرديم با هم براي بعدازظهرهات برنامه ريزي كردم و قرار شد شنبه ها بعد از كلاس پيانو با بابا محمد سرزمين عجائب و كلبه بازي و خنده ميري يكشنبه ها با هم رستوران جيليز و ويليز ميريم و مرغ سوخاري سفارش ميدي دوشنبه ها كافي شاپ گل يخ ميريم و بستني ميخوري سه شنبه ها بعد از مهد با هم ميريم خونه مامان فرخ و بابا عباس و يه سه شنبه تو ماهم ميريم تأتر كودكان چهارشنبه ها هم با هم فروشگاه ياس ميريم و اسباب بازي ميخري پنج شنبه ها هم چون كلاست ساعت ٢ هست به خاطر ترافيك ساعت ١ از خونه بيرون ميريم و بابا محمدم مياد خونه برامون سبزي پلو با ماهي خوشمزه درست ميكنه تا كلاس شما تموم بشه...
16 آذر 1398

سالگرد ازدواج مامان و بابا

امشب سالگرد ازدواج مامان و بابا بود، هوا هم مثل روز عروسي مامان و بابا باروني و سرد بود،  بابا صبح به مامان زنگ گفت بعدازظهر خودش ميره مهد دنبالت، وقتي اومدين خونه دوتا مرداي عزيز زندگي من دست پر اومده بوديد يه دسته گل قسنگ شما بهم هديه دادي و بوسم كردي و گفتي مامان ازدواجت مبارك 😘😘😂😂😂 بابا محمدم كه كيك خريده بود و يه كادوي خيلي خيلي خيلي ويژه و خاص بهم داد،  بعد از شامم كه مامان فرخ و بابا عباس و خاله شيما سوپرايزمون كردن و اومدن خونمون، انشالله ساليان سال من و بابا و شما با هم خوش و خرم در كنار هم باشيم و روزي برسه كه من و بابا براي تبريك سالگرد ازدواجت بيام خونت. البته خدا كنه بامعرفت باشيم و در حالي كه حتما اينرو...
12 آذر 1398

عزيز سفر كرده

مامان بزرگ خدا بيامرزم هميشه ميگفت فاصله بين خنده و گريه فقط يه بند انگشت هست بعد از كلي خوشگذروني تو كيش به محض رسيدن فهميديم حال دايي كامبيز ( دايي بابا محمد) وخيم شده ، بنده خدا يك سال با مريضي دست و پنجه نرم ميكرد ديروز دايي كامبيز فوت كرد و كلي همه ما رو ناراحت و غصه دار كرد روحش شاد ،
27 آبان 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نبض زندگي می باشد